سه شنبه ٢٤ مهر ١٣٩٧
عنوان
عنوان
اخبار > جناب آقای دکتر جعفر گل محمدی (عضو هیأت علمی دانشگاه تهران)
 


گفتار پژوهی
جناب آقای دکتر جعفر گل محمدی (عضو هیأت علمی دانشگاه تهران)
از آنجا که اساتید معارف، علاوه بر دارا بودن بنیه ی علمی مناسب ، در شیوه کلاسداری و مهارت های تأثیر گذاری نیز باید از تسلط کافی برخوردار باشند از این رو پژوهشگاه فرهنگ و معارف اسلامی قم در راستای ارتقاء سطح تأثیرگذاری و تجارب اساتید معارف اسلامی و استفاده از تجربیات اساتید پیشکسوت و موفق در حوزه ی دروس معارف اسلامی اقدام به مصاحبه و جمع آوری تجربیات ایشان نموده است. این سلسله مصاحبه ها با عنوان «بایسته های تدریس در بیان اساتید معارف اسلامی» تقدیم کاربران گرامی می گردد. استاد مصاحبه شونده: «جناب آقای دکتر جعفر گل‌محمدی»

 

جناب آقای دکتر جعفر گل محمدی

 

•  عضو هئیت علمی دانشگاه تهران
•  مدرس دروس اخلاق اسلامی، مبانی نظری اسلام و آشنایی منابع اسلامی و دیگر دروس تخصصی در مقاطع ارشد و دکتری

محور اول: متن و محتوی

کتاب درسی را به دانشجویان معرفی می‌کنم، ولی نه یعنی هر آنچه در کتاب است لزوماً باید گفته شود. تمام آنچه را که می گویم ناظر به آسیب شناسی از نیاز هایی است که از دانشجو بدست آورده ام.

در بحث آئین زندگی می گویم ما می خواهیم آئین خوب زیستن را بگوییم، ملاک‌های یک زندگی خوب را، سرمایه ای که برای یک زندگی خوب در دست ماست چیست؟ چه چیزهایی را باید کسب کنیم؟ موانع یک زندگی خوب چیست؟ دانشجو به اینها نیاز دارد. من در تمام درس‌هایم از روانشناسی هم استفاده می‌کنم، به بحث انسان سالم و ویژگی‌های آن و سلامت جسمی که اتفاقاً پایه اصلی در این مباحث است کاملا می پردازم . راجع به تغذیه وآنچه می خوریم و باید بخوریم و بیاشامیم، اینجا کم کم وارد بحث حلال و حرامها در خوردن می شوم و اثر وضعی که بر رفتار و روان ما دارند، از مواد مخدر وانواع آن واثرات آنها، بطوریکه مثلا بعضی دانشجویان به فکر فرو می روند و حتی گاه می‌پرسند اگر در خیابان خوراکی به ما تعارف کردند قبول کنیم یا خیر؟!

در کلاسهای اخلاق خود سعی دارم از چهار حوزه سلامت صحبت کنم و مفصلاً زوایای آنها را بازگو کنم، که اتفاقاً اثرگذار هم می باشد: سلامت جسم، سلامت روح وروان، سلامت اجتماع و مولفه های سلامت اجتماعی و بالاخره سلامت معنوی، اینجاست که به بعضی از مباحث عرفان‌های کاذب که در کمین جوانهای امروز است می پردازم. اینگونه مباحث جذاب است و متون درسی ما باید اینگونه باشد.

بخشی از مباحث کلاس‌هایم را به آداب اجتماعی می پردازم، متاسفانه تعداد بسیاری از دانشجویان ما آداب را بلد نیستند و گله‌مندی ما همین است، حال یا خانواده ها یا مربیان و... مقصرند، دانشجو وارد کلاس می شود، فرهنگ سلام دادن را بلد نیست. متاسفانه بعضی رسانه‌های عمومی در حال منسوخ کردن این آداب هستند. نحوه نشستن، در پیشگاه پدر و مادر، یک دختر خانم در جلوی یک پسر نامحرم و درحضور او چگونه باید بنشیند یا گفتگو کند، حتی به آداب آرایش کردن می پردازم، و درضمن آن می فهمانم که کجا باید زینت داشت و آرایش کرد وکجا خیر، آیا کلاس جای آرایش است یا خیر؟! آداب پوشش و احکام آن در خانه، بیرون خانه، نزد پدر و مادر، اگر چه محرم هم هستند، بحث حجاب را مستقیم وارد نمی شوم تا دافعه ای ایجاد نشود، با بحث آداب پوشش وارد می شوم وکم کم تمام مطالب لازم را می گویم، در آخر بحث دانشجویان کف می زنند، بعضی از لباسی که پوشیده اند حتی پسرها خجالت می کشند، با اینکه اصلا از زبان امر و نهی استفاده نکرده ام.

به دانشجویان می گویم لباس یک نماد است که نشانگر ده یا دوازده چیز است، همانطور که زبان بدن داریم، زبان لباس هم داریم، مثلاً لباس شما معرف شغل شماست، معرف جنسیت شماست، میزان سن شما را نشان می‌دهد، قومیت، ملیت و ... لباس خودش با ما حرف می زند.

 

یک متن خوب یا حتی یک مدرس خوب وقتی موفق است که بتواند 3 کار را انجام دهد:
اولاً     از نظر حوزه شناختی میزان اطلاعات و سواد مخاطب را بالا ببرد،
ثانیاً     از نظر عاطفی، دل مخاطب را نرم کند و به آ‌نچه که هدف اوست بکشاند و گسیل دارد،
ثالثاً     آنقدر قوی باشد که نه تنها دل را مایل به آن هدف کند، بلکه از نظر رفتار و حرکت نیز او را تکان دهد، مخاطب را به حرکت وادارد  بطوریکه او شروع کند به انجام همان کاری که مدنظر شما و هدف شماست، و این خیلی مهم است، متون امروزی ما بعضی شاخص اول را دارند، خیلی هنر کنند شاخص دوم را ولی وظیفه سوم چه می‌شود؟ مگر نه اینکه خیلی از افراد هستند که اکثر مسائل اخلاقی را می‌دانند، ولی چه بسا جرثومه فسادند، دل آنها نرم نشده، پس باید قلب نرم شود و این هم کافی نیست بلکه باید از حوزه دل به حوزه عمل و حرکت بیاید. خیلی ها هستند که شور فراوانی دارند ولی کاری انجام نمی‌دهند، در داستان کربلا خیلی‌ها بودند که داعیه در کنار امام حسین بودن را داشتند و قلب آنان مالامال از عشق  امام بود، ولی آیا به صحنه آمدند؟ گفتند حالا فکر کنیم و ببینیم چه می‌شود؟ و ... مهم آن تغییر رفتار است، ولی متأسفانه متون ما اینطور نیست. گاه دیده می‌شود دانشجو بعد از 8 ترم درس خواندن شور و هیجان و محبت او بیشتر نشده هیچ، کمتر هم شده، پس اینجا نقش متن درسی و من مدرس چه می‌شود؟ با یک محاسبه ساده دست کم چیزی حدود 6 هزار نفر ساعت کلاس معارف، در طول ترم برگزار می‌شود فکر کنیم ببینیم چقدر از عمر و سال می‌شود اگر هر ساعت را در هزینه‌های برگزاری این کلاس‌ها از دانشگاه و رفت و‌ آمد دانشجو و استاد و امکانات و ... کنیم چقدر می‌شود؟

محور دوم: روش و نحوه القاء و فهماندن و تعامل با دانشجو و تأثیرگذاری

کمتر اتفاق افتاده، محتوای گفتارم در کلاسها در دو ترم شبیه هم باشد، همیشه در انتخاب موضوعات در ذیل سرفصل‌های اصلی تغییراتی ایجاد کرده‌ام.

در اوائل ترم با شناختی که از دانشجویان هر کلاس بدست می آورم مطالبی را که می خواهم ارائه دهم، با درخواست و نیاز آنها تطبیق می دهم.
برای برگزاری بعضی کلاسهای معارف، ساعتها مطالعه می کنم، همواره از دوستان و همکاران می‌پرسم که آیا دانشجویان درباره تدریس بنده مطلبی وپیشنهادی به شما گفته اند، از خود دانشجویان هم همیشه نظر خواهی می کنم.
همیشه استاد باید احساس کند دانشی را که به دانشجو سرکلاس می خواهد ارائه دهد کمتر از آنی است که لازم است و باید ارائه دهد، برای همین بعد از این همه سال تدریس هنوز هم هروقت می‌خواهم سر کلاس بروم، اضطراب و دغدغه دارم.
سن بعضی از دانشجویان حاضر در کلاس‌هایم از دختر وپسر خودم هم کمتر است. واقعا بر ایشان دلسوزی می کنم، مواد مخدر و مشروبات الکلی را می گویم، انواع مضر ات آنرا بر می‌شمرم، قلیان و ...درپایان می گویم بنده دلسوزانه گفتم، به من ربطی ندارد، چون بعضی می پرسند مثلا قلیان بکشیم یا نه ؟! می گویم شما عاقلید، من نمی دانم، به حرفهای من فکر کنید.
کلاس های من حالت گفتگو و یا دو طرفه را دارد، دائم با دانشجویان و آنها با یکدیگر بحث می کنند، در کلا س کسی نمی تواند بخوابد یا با مبایل بازی کند یا تکلیف دیگری انجام دهد، چون هر آن به یک بهانه‌ای دانشجو باید حرف بزند یا من خودم سوال می کنم و نظر او را جویا می شوم؛ مقدمات و ورود به بحث را می گویم و بعد مدیریت می کنم، به آنها می گویم هر موقع احساس کردید سؤالی به ذهنتان رسید همانجا بپرسید، هیج اشکالی ندارد، این اتفاقا بحث را گرمتر می کند و به پیش می برد، در آخر وقت بعضی که وارد کلاس می شوند می گویم کلاس دارد تمام می شود ، می گویند ما دانشجویان کلاس بعدی هستیم که شروع شده و شما هنوز بیرون نیامده‌اید؟!

در جلسه اول خودم را خیلی ساده و خودمانی معرفی می کنم، خودم را در کسوت پدر آنها می بینم، احوال پرسی می کنم و از رشته هایشان می پرسم، از آنها می‌خواهم تا نظرشان را درباره محتوایی که می‌خواهیم در چار چوب سرفصل‌ها ارائه دهیم بگویند تا مفید و مؤثرتر واقع شود، سعی می کنم از همان ابتدا رویمان به هم باز شود با هم حرف می بزنیم و خودمانی باشیم و سرّی بین ما نماند، به اینکه باید چند جلسه بگذرد تا بقول معروف کم کم یخمان آب شود، معتقد نیستم، می گویم و می خندم ، به آنها می گویم شما فرزندان من هستید، سن بعضی شماها حتی از بچه های من هم کمتر است. شماره همراه خود را به آنها می دهم ، می گویم بچه ها هر گاه کارداشتید زنگ بزنید، البته وقتی در کلاس یا جلسه ای باشم جواب نمی دهم، زنگ می زنند و مشورت می گیرند راجع به ازدواجشان و... و حتی
گاه اجازه ازدواج و کارهای مهم‌شان را هم از من می‌گیرند، می گویم من آخر چه کاره ام، از همه چیز می پرسند، زیارت رفته اند، از حرم امام رضا (ع) پیام می دهند و....

هنر یک استاد باید این باشد که آنچه در روایات و آیات ومتون دینی واسلامی وجود دارد را در قالبی که جوان دانشجو می خواهد و می پسندد ریخته و  تحویل آنها دهد، اینگونه تدریس بر ایشان واقعا جذاب می شود.

خیلی بچه ها را دوست دارم آنقدر لذت می برم، عاشق کلاس‌هایم هستم، حتی نام کوچک شان را از حفظ می دانم، دانشجوی پسری بعد از سه ترم می آید می‌گوید من فلانی هستم، می‌گویم آقا سروش؟ می‌گوید بعد از این همه وقت نام کوچک مرا از کجا می دانید؟ می گویم مگر می شود یادم برود، معمولاً قبل از همه سر کلاسهایم حاضرم، غالباً وسط دو کلاس خارج نمی شوم همواره مرتب و منظم، از اسلاید و تخته استفاده می کنم، اکثراً ایستاده ام و نمی نشینم ، احساس می کنم به احترام دانشجو باید ایستاد. برهمه افراد وکارهایشان در کلاس اشراف دارم و می بینم، حتی جزئیات در ذهنم هست، به آنها می گویم از بس شما را دوست دارم حواسم به همه چیز هست.

ابتدا که وارد کلاس شدم با تمام صمیمیت حضور و غیاب را دقیق انجام می‌دهم، جلسه اول می‌گویم که اگر دیر برسید راه نمی‌دهم، موبایل یا شوخی‌های بی مورد ممنوع، بالاترین سطح انضباطی را برقرار می‌کنم و خود بیشتر از همه به آنها عمل می‌کنم، در حذف با 3 جلسه غیبت با کسی شوخی ندارم، وسط کلاس کسی حق خروج ندارد، گاه می‌گویند استاد مگر اینجا پادگان است؟ می‌گویم خوب مجبور نیستید کلاس من بیایید، مگر من مجبورتان کردم؟ با تمام اینها باز هم کلاس‌هایم شلوغ است.
 ارائه دروس به صورت مجازی را در دروس معارف اصلاً قبول ندارم، همانطور که گفتم ما نمی‌خواهیم یک سری اطلاعات و مهارت‌ها را انتقال دهیم و برویم، مگر مثلاً در حوزه پزشکی و طبابت می‌خواهیم کار کنیم؟! اگر اینطور باشد فاتحه این درس را خوانده‌ایم و زحمات، بر باد رفته است. نگاه و چشم استاد اثرگذار است، آنقدر که چشم اثر می‌گذارد، کلام اثر ندارد، مگر نمی‌گوئیم در چشمهای من نگاه کن و مثلاً راست بگو یا حرف بزن، نگذاریم کاری که بر سر منبر آوردند و متأسفانه تلویزیون جای آن را گرفته است، بر سر این دروس و کلاسها در آورند، خود کلاس، خود استاد، نفس استاد، نگاه‌های استاد اثرگذار است. بعضی چیزها فقط به واسطه حضور رخ می‌دهد، اگر نقش من استاد برخواسته از یک روح سالم و تزکیه شده باشد، اثر می‌گذارد. کثیف‌ترین و آلوده‌ترین افراد وقتی در مسجد حضور می‌یابند، خودشان اعتراف دارند که احساس آرامش می‌کنند و...، قداست حضور در کلاس و زانو زدن جلوی استاد چیز دیگری است.

 محور سوم: توصیه و تجارب

  همیشه خودم را در هیأت یک مبلّغ فرض کرده‌ام تا یک معلّم، گاه به دیگر اساتید معارف می گویم که اینجا دانشکده الهیات نیست که فقط بخواهد یک عالم الهیات بپروراند، چه بسا فردی که سر کلاس تخصصی الهیات می آید اصلا یهودی باشد، کرسی شیعه شناسی فلان دانشگاه غربی نیست  تا بخواهیم فقط دانشی را انتقال دهیم، در کلاسهای معارف در درجه اول مایک مبلغ هستیم، به برکت انقلاب سفره‌ای و نعمتی پهن است و ما که ورود پیدا کردیم  باید بتوانیم دانشجو و جوان را دین باورکنیم ، نسبت به دین علاقه‌مند کنیم و اگر تغییری صورت نگیرد مثل همان کلاس‌های تخصصی است.

در کارگاههایی که برای اساتید معارف اجرا می‌کنم، می‌گویم باید در استخدام و استعمال هر واژه در کلاس خیلی حواستان باشد گاه به کاربردن یک کلمه، کلاسی را به سمت و سوی دیگر می‌برد و بعضی سؤالها را ایجاد می‌کند، موجب بحران در کلاس می‌شود، باید خیلی حواس مدرس جمع باشد که ذهن و روح جوان را جریحه دار نکند. مثلاً بعضی از واژه‌ها و عبارتها را نمی‌توان واضح و عریان گفت، اگر چه کلاس مختلط هم نباشد. با اینکه نام کوچک دانشجویان را معمولاً در خاطر دارم به نام کوچک صدایشان نمی‌کنم، و اگر نه در صدا زدن دانشجوی دختر دچار مشکل میشوم. فرهنگ موجود در فضای دانشگاه باید کاملاً رعایت شود. با احترام به تمام حریم‌ها با آنها صمیمی هستم، میانگین غیبت دانشجویان در کلاس‌هایم کمتر از یک جلسه است. می‌گویم تمام کلاس‌هایم دایر است، مگر دولت اعلام کند، من تابع قانون هستم.

بعضی دانشجویان یا جوانان فکر می‌کنند فرد یا استادی که اخلاقی است یعنی مظلوم و تو سری خور است، همه را راضی نگه می‌دارد، تواضع بیش از حد دارد، عذر می‌خواهم اخلاقی بودن یعنی یک آدم خاک بر سر بودن، نباید داد بزند و ... با خودمانی شدن و صمیمی شدن به آنها می‌فهمانم که اینطور نیست، اخلاق مداری هر دو جهت را دارد، مگر امام حسین و ائمه (علیهم السلام) مظهر اخلاق نبودند، با کسی مسامحه می‌کردند؟! اتفاقا چون اخلاق می‌گویم و اخلاقی هستم باید همه قوانین را رعایت کنم، اخلاق یعنی نظم در عالی‌ترین درجه‌اش، ساعت را کوک می‌کنم تا وقتم تمام شد من هم درس را خاتمه دهم، با این همه اصلاً خشک نیستم!

درباره جذابیت درس معارف چند نکته مهم وجود دارد:

1ـ سواد و علم بسیار مهم است، مدرس معارف باید با سواد باشد و پر مطالعه، و اگر نه شما اخلاق مدارترین هم باشید می‌گویند فقط آدم خوبی است.

2ـ داشتن انگیزه برای معلمی و تدریس، چه بسا کسانی که در قله علم‌اند ولی چون انگیزه ندارند باید به کار دیگری مثل پژوهش و نویسندگی و ... بپردازند.

3ـ عاشق معلمی باشد، عاشق تربیت کردن، رمز و راز یک معلم خوب عاشق بودن است، بعضی می‌گویند ما عاشق دانشگاه هستیم ولی دانشجویان چون یک سری ضد دین و یا ... هستند ما برخوردمان اینطور است! جا دارد بگوییم پس چرا سر کلاس می‌روی، اگر دختر یا پسر خودت خطایی کرد و مثلاً مشکل اخلاقی برایش پیش آمد، او را شب از خانه بیرون می‌اندازی؟ یا اتفاقا جمع و جورش می‌کنی.

4ـ داشتن مهارت‌های تدریس است، مدرسی یکی از شغلهایی است که حتماً و حتماً نیازمند مهارت است، یک کارمند خوب ممکن است یک کار روتین و جا افتاده را هر روز انجام دهد، ولی معلم هر روزش با روز  قبل فرق دارد، او با انسان سر و کار دارد، هر روز یک مهارت جدید را باید به کار ببندد. یک مدرس با افرادی سر و کار دارد که تحت ضابطه خاصی در نمی آیند. مانند مسئولیت و مدیریت یک اداره وعده‌ای که سنی از آنها گذشته و موقعیت شغلی دارند، نیست، یک مدیریت عادی نیست، آنها اگر به حرف شما گوش ندهند چه بسا موقعیت شغلی‌شان به خطر افتد، ولی دانشجو از یک نگاه در بدترین دوره زمانی از سن خود قرار دارد، در اوج شور و هیجان، اصلاً این حرفها را قبول ندارد.

5ـ دانستن زبان بدن است، بنده اگر عقل و تجربه‌ای که امروز دارم 25 سال پیش داشتم قبل از اینکه معلم بشوم یک دوره تئاتر یاد می‌گرفتم، به نظر خودم در آن صورت موفق‌تر بودم، دو ساعت تمام، جوان را جذب کردن و نشاندن در کلاس، با چه ترفندی و چگونه؟ مدرس معارف باید بتواند خوب ارتباط برقرار کند، استاد باید بازی کند و اگر نه مسلماً گوش نمی‌دهند و می‌خوابند یا کار دیگری انجام می‌دهند، دانشجوی دامپزشکی چه انگیزه‌ای برای کلاس من دارد، چقدر می‌توانم به او تحمیل کنم که به درس من نیاز داری، نگه داشتن دانشجو سخت است! دانشجو وقتی به چهره من نگاه می‌کند می‌فهمد من تشویش دارم، دروغ می‌گویم یا ... داشتن زبان بدن مهم است. من هم وقتی به او نگاه می‌کنم می‌فهمم الان او در چه حالی است؟! من سعی می‌کنم حداقل اطلاعات و مواردی که جوان با آن رو به روست را داشته باشم.

6ـ اصول اخلاق  فردی و حرفه‌ای نکته بعدی است، ربطی به این هم ندارد که بنده استاد اخلاق هستم یا نیستم، دانشجو 80 درصد آنچه که به او می‌گویم را باید در خود من مجسم ببیند. اینجاست که کلاس جاذبه پیدا می‌کند.

7ـ و بالاخره رعایت آداب و ظواهر، در یک نظرسنجی که خودم انجام دادم دانشجویان برای یک استاد خوب ویژگی‌هایی گفته بودند که حدود 40ویژگی شد، بالاتفاق همگی به رعایت پوشش و ظاهر خوب و متناسب اشاره کرده بودند! شاید بتوان پوشیدن لباس را به نوعی حق الناس محسوب کرد! اگر با نگاه به لباسهای من استاد برای دانشجو یک حالت انزجار  پیش آید، آیا بنده هیچ خطایی مرتکب نشده‌ام؟! اگر لباس کثیف یا بگونه‌ای باشد که دیگر توجه دانشجو به درس نباشد و حالش به هم بخورد، چه وضعیتی پیش آمده است؟ اینها نکاتی است که میزان یادگیری دانشجو را هم بالا می‌برد.

 نحوه مواجهه با اتفاقات و بحران‌های داخل کلاس مهم است، مدرس خوب آن است که به گونه‌ای تهدید را به فرصت تبدیل کند، من دائم اینطور فکر می‌کنم که پسر یا دختری که جلوی من نشسته بچه‌ام هست،  من با فرزند خود چگونه برخورد می‌کنم؟ او گاه شاد است گاه غمگین، گاه به سببی حالش گرفته است، گاه عصبانی است و ... با او چه می‌کنم، با دانشجویم نیز همانطور، اگر فکر کنم زرنگی اینست که جلوی او بایستم و موضع بگیرم چه بسا بی‌حیایی کند و او هم جلوی من بایستد.در استفاده از موبایل می‌گویم: خوب خانم فلانی از کلاس ما خوب استفاده کرد، چندین عکس دید، ما هم به جای درس می‌توانستیم این عکسها را ببینیم، کاش از این تصاویر ما هم داشتیم یا فلانی امروز مثل اینکه گوشیت را نیاوردی و ... به نظر من تنها چیزی که به ما کمک می‌کند این است که به آنها عشق بورزیم، اگر قبولشان نداریم بیخود کرده‌ایم سر کلاس می‌رویم و به آنها درس می‌دهیم. گیرم همه آنها آدمهای منحرف، پیامبر آمده بود که همین‌ها را آدم کند. به یاد دارم یکبار دانشجویی سؤال کرد که چندان ارتباطی به درس نداشت و احساس کردم جنبه استفهامی ندارد و نمی‌خواهد چیزی بفهمد، شاید کلاس را می‌خواست به هم بریزد. همان لحظه با خود گفتم چه کنم؟ مسخره‌اش کنم؟ متلکی بیندازم؟ چه بسا او رو در روی من بایستد و من نتوانم با او دهن به دهن شوم، یکدفعه گفتم این سؤال را اتفاقا فلان دانشمند مطرح کرده و ... اصل سؤال را بردم به سوی دیگر که اصلاً نظر او نبود و شروع کردم به جواب دادن، بعد دیدم همین دانشجو که مثلاً لم داده بود، خود را جمع و جور کرد و درست نشست، ژست گرفت، خود را در موقعیت همان دانشمند دید، بعدها بیچاره هم شد، چون خود را موظف می‌دانست برود پیش مطالعه کند و هر دفعه یک سؤالی می‌کرد که حساب شده بود و با این وضع می‌خواست از سطحی که برایش ایجاد شده بود جا نماند!

     به عقیده بنده این توهین است که حداقل ما مدرسان معارف اینگونه فکرکنیم که دانشجو نمره‌ای می‌خواهد بگیرد و برود پی کارش، باور کنید بعضی از این دانشجویان فقط یکبار در طول عمر خود آن هم در کلاس معارف با استاد  روحانی مواجه می‌شوند، شاید در یک ختمی، مثلاً ختم پدر بزرگشان یکبار فقط به مسجد رفته و آقا را بالای منبر دیده‌اند که چیزی گفته است، اصلاً بعضی‌هاشان تلویزیون ایران را نمی‌بینند، اولین بار است که یک روحانی یا حالا شبیه آن را که حرفهای او را می‌زند از نزدیک ملاقات می‌کنند. این زمانها و کلاسها واقعاً طلایی است. 1400 سال شیعه تلاش کرده تا بتواند حرف بزند و حالا این اتفاق افتاده و به منِ کمترین، این اجازه را داده‌اند 16 جلسه صحبت کنم و جذب کنم و ... چه می‌کردم؟ می‌رفتم در خیابان داد می‌زدم؟

 این یک نعمت است، 40 تا 50 دانشجو را در یک جا گرد آورده‌اند و همه به فرمان من، این فرصت کی و کجا بدست می آید؟ این ثمره تلاش‌های بزرگانی همچون شیخ صدوقها و کلینی‌ها تا دانشمندان و عالمان معاصر است، ثمره خون شهدای صدر اسلام تاکنون است. اگر این فرصتها را غنیمت ندانیم، خسرانی بزرگ است. ببینیم آیا این کتابهای درسی و تدریس‌های ما، ما را به هدف رسانده؟ آیا دانشجویی گفته با خواندن این کتابهای درسی احساس می‌کنم به خدا نزدیک‌تر شده‌ام؟! ما گاه تازه شبهات جدیدی را در ذهن دانشجو ایجاد می‌کنیم که بعدها همین می‌تواند مشکل برایشان ایجاد کند. آیا استدلال‌ کسی را به خدا نزدیک‌تر کرده است؟ بعضی مطالب و گفتن بعضی اتفاقات در تاریخ اسلام به درد  دانشجو و دینش می‌خورد؟ نیاز اوست؟ یا مهم سیره امام و زندگی اوست که باید در زندگی من تبلور یابد، عبرتها را باید دانست، کتاب اندیشه اسلامی2-1 باید ضمن دادن شناخت، دل را عاشق کند، بباوراند،کتاب انقلاب اسلامی و استاد انقلاب باید جوان را عاشق انقلاب کند، نه صرف یک سری اطلاعات و تحلیل‌های تاریخ معاصر باشد، حال اگر عاشق هم شد، جوان به آن مرتبه رسیده که اگر همین انقلاب خون خواست وارد میدان شود؟ اگر اینطور بود درسهای ما مفید است، درحوزه درس اخلاق هم همین است و شاید این نکته بیشتر جلوه داشته باشد، البته باید گفت متن نقش خود را بازی می‌کند و استاد و هنر استادی او جای خود را دارد، چه بسا بهترین متن درسی را من مدرس در هنگام تدریس حقش را ضایع کنم و نتوانم به سرمنزل مقصود برسانم. ما انسانها با دل عاشق می‌شویم نه با عقل و استدلال، پیامبر با رفتارش مردم را مسلمان کرد. بیش از آنچه عقل، انسان را فرماندهی کند، دل این کار را انجام می‌دهد، بخصوص که ما با قشر جوان سر و کار داریم، باید دل را تحریک کرد تا اثرگذاری را دید.

   سواد و تسلط علمی مدرس متأسفانه امروزه تنزل یافته، آگاهی از شیوه‌ها و مهارت‌های تدریس که تأکید دارم باید یک مدرس معارف با آنها آشنا باشد و بداند، معلمی یک فن است و گرنه بازگو کردن  عالی‌ترین مطالب و معارف نیز بعد از مدت کوتاهی، 10ـ15 دقیقه برای مخاطب خسته کننده می‌شود، قدرت کلامی و بیان خوب داشتن، آگاهی در دانش‌های پیرامونی، یک استاد اخلاق مثل بنده باید از روانشناسی اخلاق، جامعه شناسی اخلاق و... آگاهی داشته باشد، باید مخاطب شناس باشد، از رشته‌های دانشجویانی که برای آنها تدریس می‌کند کم و بیش بداند، چه بسا یک عامل موفقیت بنده این است که سالها در دانشکده مدیریت دانشگاه تهران تدریس می‌کنم، و با رشته و معلومات آنها تا قدری آشنا شده‌ام و اگر نه شاید بتوان گفت ورود از یک دانشکده به دانشکده دیگر مثل این است که از یک کشور به کشور دیگر سفر کنی، داشتن یک جامعیت نسبی، تسلط بر قرآن و روایات، اینرا باید قبول کرد که دانشجو، جنابعالی را در قالب یک نماینده دین می‌داند. نه فقط در حوزه انقلاب یا اندیشه یا اخلاق، سؤال احکامی هم از شما توقع دارد جواب بدهید و .. اینها چیزهایی است که مدرسان جوان و تازه وارد به این حوزه، باید خیلی دقت نمایند.

     شاید باور نکنید که بنده بعد از 26 سال تدریس هنوز هم گاه نیاز پیدا می‌کنم که در کلاس یک استاد قدیمی و با تجربه بنشینم و ببینم که او در فلان موقعیت چه می‌کند، و آنرا یاد بگیرم و اعمال کنم. وقتی سال 69 برای اولین بار وارد این وادی شدم، هیچ کس به من نگفت که وقتی به کلاس می‌روی چه باید بکنی. در قدیم وقتی می‌گفتند استادیار، یعنی او باید با یک استاد با تجربه و پیشکسوت، به کلاس می‌رفت و ضمن یاری استاد قدیمی، در کلاس چگونگی کار را یاد می‌گرفت، ورود و خروج به بحث، مدیریت بحران، مهارت کلامی و ... چه بسا بعد از چند ترم، آن گاه اجازه اداره یک کلاس به صورت مستقل را دریافت می‌کرد.

    بحث کارورزی برای اساتید معارف خیلی مهم است، یک دوره کامل کلاس‌های در حال اجرای معارف اساتید بزرگ و پیشکسوت و عالم، در همه گرایش‌ها ضبط و فیلم‌برداری شده و در اختیار جوان‌ترها گذاشته شود، حتی در صورت استنکاف، بازنشست شدن آنها را منوط به این کار نمایند، هر مدل تدریسی که وجود دارد فیلمش تهیه شده و در اختیار مدرسان گذاشته شود، تا آنها روش مؤثرتر را نسبت به کلاس خود، انتخاب نمایند. کار ما مدرسان معارف از اساتید تخصصی بسیار سخت‌تر است، حتی رشته‌های الهیات، ادیان و عرفان و... ما نمی‌توانیم بگوییم این درس تخصصی شماست، گوش دادید و نمره آوردید به نفع شماست و اگر نه از کلاس عقب می‌مانید و ... این درس طوری است که دانشجویان رشته‌های دامپزشکی، هنر، تربیت بدنی و ... ادعا می‌کنند این که شما می‌گوئید به چه درد ما می‌خورد؟!





خروج