چهارشنبه ٣١ مرداد ١٣٩٧
عنوان
عنوان
اخبار > گزارش جلسه 64 گفتگوی نوین پژوهشی: «مبانی نظری سبک زندگی اسلامی و غربی»(حجت السلام دکتر عبدالله محمدی)
 


«مبانی نظری سبک زندگی اسلامی و غربی»
گزارش جلسه 64 گفتگوی نوین پژوهشی: «مبانی نظری سبک زندگی اسلامی و غربی»(حجت السلام دکتر عبدالله محمدی)
گزارش کامل جلسه 64 گفتگوی نوین پژوهشی با موضوع «مبانی نظری سبک زندگی اسلامی و غربی» (پیش نیاز تمدن نوین اسلامی» ارائه کننده: حجت الاسلام دکتر عبدالله محمدی (عضو هیأت علمی موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران)

 جلسه 64 گفتگوی نوین پژوهشی 

موضوع: «مبانی نظری سبک زندگی اسلامی و غربی» (پیش نیاز تمدن نوین اسلامی»

ارائه کننده: حجت الاسلام دکتر عبدالله محمدی

(عضو هیأت علمی موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران)  

 

 

مقدمۀ (تبیین اهمیت و ضرورت بحث)

 عنوان بحث، «مبانی سبک زندگی اسلامی وغربی» است. به عنوان مقدمۀ چند مطلب بیان می شود تا بعد توضیح داده شود که قرار است چه چیزی در این جلسۀ مرور شود.

 * مطلب اول اینکه توجه داریم که مسأله سبک زندگی برای جوامع بسیار جدی شده است به ویژه برای جامعۀ ایرانی و جمهوری اسلامی که از چند جهت، اهمیت مضاعفی پیدا کرده و ما دراین جلسه به یک بعد آن اشاره می کنیم.

  در عرصۀ جنگ نرم، تعریفی که از جنگ نرم هست این است که ما بتوانیم جامعۀ هدف، ترجیحات، انتخاب‌ها و باورهای آنها را به شکلی تغییر بدهیم که آن گونه که ما میخواهیم رفتار کنند، بیندیشند و اتنخاب کنند. این تعریف کلی جنگ نرم است برای اینکه بتوانیم در یک جامعه ای نفوذ کرده، رفتارها و انتخاب های آنها را تغییر بدهیم. در هر جامعه‌ای دولایه وجود دارد: لایۀ نخبگانی و تودۀ مردم. در لایۀ نخبگانی که افراد فرهیخته، استادان، دانشگاهیان، محققین، نویسندگان و ... را شامل می شود، بحث‌های نظری به صورت آشکار مطرح می شود. همگی شاهد هستیم که مباحثی نظیر سکولاریسم، اومانیسم، عقلانیت به معنای غربی و ... از حدود دو سه دهۀ اخیر در مطبوعات کشور طرح و تبلیغ می شود. در حالیکه در تودۀ مردم نه توان فکری طرح و بحث و جدل این گونه مباحث وجود دارد و نه استقبالی از این مباحث می شود.

  راه دیگری نیز برای نهادینه شدن تفکّر غربی وجود دارد و آن عبارت از این است که رفتارها و الگوهای غربی در یک جامعه ترویج شود. وقتی که رفتار جامعه ای غربی شد با توجه به أصلِ«تأثیر متقابل باور بر عمل بر اندیشه و باور»، جامعه ای که غربی رفتار می کند بعد از چند دهه، غربی هم می اندیشد. از این رو طرّاحان جنگ نرم به این نتیجه رسیده اند که اگر در حوزۀ نخبگانی از راه انتقال مستقیم معارف و آموزه های غربی وارد می شوند؛ در سطح تودۀ مردم که با این مفاهیم و آموزه ها ارتباط نمی‌گیرند، تنها راه نهادینه کردن آن آموزه های غربی، ترویج سبک زندگی غربی است.

   بر این اساس این بحث غربی برای ما اهمیت مضاعفی پیدا می کند زیرا در حقیقت ورود به مسئلۀ سبک زندگی به نوعی مقابله با آن جنگ نرمی است که برای ایران طرّاحی شده است.

   * نکتۀ دوم اینکه بیشتر مباحث در این حوزه بعد از فرمایشات مقام معظم رهبری در استان خراسان شمالی(بجنورد) که ایشان بیاناتی پیرامون آسیب های سبک زندگی داشتند،شکل گرفت. بطور معمول بعد از فرمایشات معظم له دغدغه‌هایی ایجاد می شود ولی در واقع نسبت به سبک زندگی حقیقتاً بی مهری شد، یعنی به طور سطحی و در حد نازل به این مباحث پرداخته شد و سبک زندگی و مباحث مربوط به آن تنزّل پیدا کرد به مثلاً نوعی از نمادهای پوشش، تغذیه و رفتار و مشابه به اینها؛ در حالی که عمق مسئله و حاقّ مطلب، غیر از این است. تا زمانی که ما ندانیم سرچشمۀ سبک زندگی چیست، بر فرض اینکه سبک زندگی ایرانی را هم بخواهیم ترویج کنیم، ممکن است در بخش ناخوآگاه ذهن‌ها، باورهای غربی نفوذ داشته باشد، بر همین اساس ملاحظه می کنیم آثاری که چند سال اخیر در این حوزه منتشر شده، معمولاً به توصیف ظواهر و بحث‌هایی از این دست اختصاص داشته است؛ هر چند معدود آثاری هم به طرح مباحث نظری و مبنایی در این حوزه پرداخته اند.

 به همین جهت به نظر رسید که این مسئله باید در جایی به صورت مبنایی حل بشود که دو نظام سبک زندگی غربی و اسلامی در مبنا چه تفاوت‌هایی با هم دارند؛ مثلاً اینکه در جامعۀ غربی نوعی بی تفاوتی نسبت به انسان‌های دیگر و همنوعان دیده می‌شود اینگونه نیست که این مسئله صرفاً عاطفی باشد بلکه مبنای نظری دارد که جامعه را به آن سمت سوق می دهد یا اگر فحشاء و ... دیده می شود تنها دلیل آن شهوت پرستی و حرص در شهوات نیست بلکه این هم یک مبنای نظری دارد که افراد نسبت به آموزه‌های اخلاقی چنین قضاوت و عملکردی را پیدا می کنند. از این رو ما باید آن مبانی را در زندگی خود بکار ببندیم. دشمن هم درصدد تغییر آن مبانی بنیادین ماست که اگر آن مبانی تغییر کنند روبناها و آن بناهایی که مبتنی بر آن مبانی است نیز تغییر خواهد کرد.

  * مطلب سوم در خصوص تعریف سبک زندگی است. سبک زندگی مفهومی است که از سال 1920 وارد ادبیات علوم اجتماعی و بحث‌های روان شناسی شد به خصوص از سال 1980 به بعد این مسئله توسط ذیمل و دیگران قرار گرفت.

 اگر بخواهیم تعریف اجمالی بسیار ساده‌ای از سبک زندگی داشته باشیم( اعم از غربی و اسلامی) می‌توانیم چنین بگوییم: سبک زندگی عبارت است از روش یا طرز زندگی که منعکس کنندۀ عادات، نگرش‌ها، گرایش‌ها، ارزش‌ها، سلیقه‌ها، معیارها و ... است. که این چند منبع اصلی دارد مثل سنت، هنجاری‌های سنتی یک جامعه، قانون یک جامعه که مثلاً در جوامع اسلامی، فقه هست اخلاق، آداب و رسوم، استحسانات ذوقی، مصلحت‌سنجی‌های عقلایی و... که در جامعه هست؛ این مجموعه، سبک زندگی را تشکیل می دهد.

   * نکته چهارم که بسیار مهم است این است که سبک زندگی فق شامل آداب و رسوم و رفتارها نمی‌شود. یکی از آن اشتباهاتی که ما مرتکب شدیم این بود که تصور کردیم سبک زندگی یعنی اینکه غذاهای سنتی خورده شود، از مغازه‌های سنتی خرید شود، نه از سوپرها و... . باید توجه داشت یک بخش از سبک زندگی، رفتارها است، اما یک بخش آن، مسئله باور و اندیشه است، یعنی نوع باور، اندیشه و اعتقاد انسان‌ها و اینکه انسان‌های یک جامعه چگونه می اندیشند، تأثیرگذار است بر اینکه چگونه رفتار کنند.

از این امور قلمرو سبک زندگی شامل افکار، عقاید، گرایش‌ها، پایگاه‌های اقتصادی و اجتماعی، مناسبات، رفتارهای بیرونی، وضعیت‌های فیزیکی مثل راه رفتن، نشستن، زینت کردن، تفریح‌ها، سرگرمی‌ها، علایق و سلیقه‌ها مثل نوع موسیقی، عطرها، لباس و... می شود وقتی سبک زندگی گفته می شود این دایرۀ وسیع، مقصود و مراد ماست.

* نکتۀ پنجم به عنوان آخرین مقدمه این است که ما معتقدیم که انسان در دوساحت عمل و باور دارای حد و مرز و دیوار نیست. اینگونه نیست که کسی ادعا کند که مجموعه‌ای از اعمال و رفتارها و نیز باورها و اندیشه‌ها دارد که هر یک از این دو دستۀ اعمال و باورها جدای از هم هستند. معمولاً تلقی عرفی ما این است که باورها، یک سری مفاهیم انتزاعی و بی فایده است و عمل انسان است که مهم است؛ و حال آنکه بر اساس ادبیات قرآنی و نیزآموزه‌های حکمت، این دو بر همدیگر تأثیر و تأثر متقابل دارند، یعنی: هم عمل برخاسته از باورو اندیشه است به گونه‌ای که اگر اندیشه تغییر کند عمل هم تغییر خواهد کرد، و هم عمل، باورها را می سازد و تعامل باورها و رفتارها، دوسویه و طرفینی است. از سویی اندیشه‌ها و باورها مبنای رفتارها قرار می گیرند و از سوی دیگر رفتارهای افراد بر نوع نگرش آنها تأثیر می گذارد. برای نمونه در آیۀ دهم سوره روم می خوانیم ( ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوأَى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يسْتَهْزِئُونَ): سپس عاقبت کار آن افرادی که مرتکب اعمال بدی شدند، به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب نمودند، و آیات خدا را به باد استهزا گرفتند.

گناه کردن، یک رفتار است. این آیه نتیجۀ تکرار رفتارهای ناشایست اخلاقی را تکذیب آیات الهی می داند که کفر است و کفر، تغییر در باورهاست. بنابراین این دو ساحت را نباید مستقل از هم تصور کرد بلکه این دو ساحت در یکدگر تنیده شده‌اند و رفتارها و باورها با هم و برهم اثر گذارند و اصلاح و فساد هر یک، اصلاح و فساد دیگری را درپی دارد.

     شاید به همین دلیل بنیان گذاران و رهبران تمدن غرب اصرار در ترویج سبک غربی دارند؛ زیرا آنها در یافته‌اند که اگر ترویج مستقیم مبانی نظری اومانیسم، لیبرالیسم ‌و.... دشواری‌های فراوانی دارد، با ترویج زندگی غربی، فلسفۀ پشتیبان آن نیز ناخواسته در جامعه نهادینه می شود.

   هرچند بیششتر مباحث فعلی رایج دربارۀ سبک زندگی که در محافل فرهنگی جریان دارد، ناظر به نمادها و ظواهر سبک زندگی غربی در حوزۀ رفتارها، تفریح، پوشش، تغذیه و... است ولی ما به این امور نمی‌پردازیم و آنچه که مهم است این است که بدانیم چگونه آن سبک زندگی غربی با این شکل متولد و در مقابل اگر سبک زندگی اسلامی بخواهد از مبنا شکل بگیرد چه اتفاقی باید بیفتد، یعنی: اگر ما بخواهیم جامعۀ خود را به سمت سبک زندگی اسلامی سوق بدهیم آیا باید موعظه کنیم به اینکه ساده زیست باشید، طبق سبک زندگی اسلامی فرزندآوری داشته باشید و ... یا نه موعظۀ تنها کافی نیست؟ به نظر می رسد اگر این مبانی و مباحث بنیادین حل نشود جامعه با یک نوع پارادکسی مواجه خواهد شد زیرا جامعه یک سری اندیشه‌های متضادی با رفتارهای خودش دارد که با این کارهای روبنایی موعظه گرایانه ما بدون اینکه زیرساخت‌ها را تغییر بدهیم، تلاش می کنیم روبناها را تغییر بدهیم و این عملاً ممکن نیست.

   مبانی سبک زندگی غربی

     مبانی مختلفی می تواند در سبک زندگی غربی اثر گذار باشد که در این مرحله از مباحث ضمن معرفی بخشی از مبانی نظری تمدن غرب، تأثیر عینی و مصداقی  برخی از مهم‌ترین مبانی در سبک زندگی غربی تبیین می‌شود:

1-    مبانی انسان شناختی(تعریف انسان و...)

2-    مبانی هستی شناختی(تعریف هستی، قبول یا ردّ امر مجرّد، معاد و...)

3-    مبانی ارزش‌ها شناختی(قضاوت دربارۀ ارزش‌ها، قبول یا ردّ نسبیت ارزش‌ها و...)

4-    مبانی معرفت شناختی

      درمیان این مبانی و اصول آنچه که مبنایی‌تر و زیر بنایی‌تر است مبانی معرفت شناختی است که بر سایر مبانی سایه می اندازد. در اینجا به دو اصل در مبانی معرفت شناختی غربی اشاره می شود که تقریباً بسیاری از ساحت‌های تفکر غربی را پوشش می‌دهد.

   الف) اصل سوبژکیتوسیم و سبک زندگی غربی :

همانگونه که گفته شد مبانی انسان شناختی، هستی شناختی و ارزش شناختی هر کدام به نوعی تحت تأثیر مبانی معرفت شناختی هستند، در مبانی معرفت شناختی و نتایج و برون داده­های آن دو عنصر سوبژکیتوسیم و اصالت ریاضیات طرح خواهد شد.

  اگر از مباحث فنی در این مسئله صرف نظر کنیم به طور خلاصه اینگونه می توان گفت که تا قبل از دکارت بر این تصور بودند که انسان، موجودی است در کنار سایر موجودات، و کار انسان، فهم واقعیات است و انسان می کوشد که واقعیت ها را بشناسد. در فلسفه اسلامی، فلسفه یونان و حتی قرون وسطی این تلقی بود که انسان، درک کنندۀ واقعیت‌ها است.

   زمان دکارت با موج دوم شکاکیت مصادف بود که برخاسته از افکار مونتنی بود. دکارت برای رسیدن به پایگاهی امن، استوار و قوی در اندیشه و  در مقابله با جریان شکل‌گرایی، شک دستوری را طرح می کند  و در همه چیز شک می کند تا به خود اندیشیدن خود می‌رسد و می‌گوید: در هر چیز که شک کنم در خودم نمی توانم شک کنم. «من شک می کنم پس هستم» یا «من فکر می کنم پس هستم» (Cogito Ergo Sum) . او این أصل را یقینی‌ترین اصول می داند و می خواهد یقین خود را بسط دهد. شک در اینجا معنای عام داشته و به معنای تفکر و اندیشه است. دکارت با این کار سنگ بنای عالم جدید را «من» اندیشور قرارداد به این بیان که هر چیز دیگری نیز زمانی حقیقی است که به صورت واضح و متمایز به یقین من در آید. وی می گوید اگر من هستم به دلیل یقینی که به وجودِ خودم دارم، می خواهم بقیۀ اشیاء را هم ببینم هستند یا نه.

سپس می گوید: هر چیزی اگر با دو معیار وضوح و تمایز به یقین شما دربیاید پس آنها هم هستند. و در غیر این صورت، خیر.

   نتیجۀ این دیدگاه این می شود که انسان دیگر صرفاً مدرکِ واقعیات نیست بلکه سازندۀ آنها است و بدین ترتیب همه چیز قائم به شخص می شود. شخص اندیشه ورز با اندیشۀ خود همه چیز را سامان می‌دهد و این امتداد تا خدا نیز می‌رسد. بر اساس این نگاه، اینکه این واقعیت هست یا نیست دایر مدار این است که به یقین من در می آید یا نه.

این مطلب تا این زمان در فلسفۀ اسلامی، قرون وسطی وجود نداشت و واقعیات، اشیاء، جهان، خدا، طبیعت بود و هست و چه من باشم یا نباشم و از زمان دکارت این اتفاق می‌افتاد که ایشان معتقد است که اگر می‌خواهیم ببینیم چیزی هست یا نیست، دایر مدار این است که به یقین من در می آید یا نه. به نوعی قوام اشیاء وابسته به فهم و یقین من می‌شود که این همان اصالت سوژه (سوبژکیتوسیم) است.

  بین مورخین بحث جدّی است که آیا دکارت به لوازم حرف خود متوجه بود که توالی فاسدی در پی دارد. عده‌ای قائلند که متوجه اشکالات بود ولی در مقابل عده‌ای هم معتقدند که وی فقط می خواست از این طریق با شکاکیّت مقابله کند.

هایدگر می گوید: تمامیت تمدّن غرب، متعلق به دکارت است. تغییر نگرشی که دکارت انجام می دهد به این ترتیب است که جای عین و ذهن را عوض می کند و همین نکته مبنا برای تمدّن غرب می‌شود و اگر ما می‌خواهیم وارد بحث سبک زندگی شویم باید از مبنا بدانیم که این چرخش از کجا رخ داده است. همۀ اینها به سوبژکیتوسیم بر می ‌گردد و این مبنا تأثیرات فراوانی در تفکّر بعد از دکارت داشت که به برخی اشاره می شود:

1-  ایدئالیسم ارزش شناختی: أثر مستقیمی که این مبنا داشته در مباحث ارزشی است که سوبژکیتوسیم منجر به ایدئالیسم در ارزشها شد. با محور قرار گرفتن «منِ اندیشنده» ارزش‌ها تابعِ من می‌شوند و من هستم که ارزش سازم. وقتی بر اساس تفکّر دکارت و کانت من، سازندۀ اشیا هستم، در باب ارزش‌ها هم من، سازندۀ ارزش‌ها خواهم شد. بدین ترتیب اینکه چیزی خوب یا بد است دایر مدار فهم و سلیقۀ من خواهد بود و ارزش ها همگی در دامان فرد می غلتد و گزاره‌های اخلاقی وابسته به ذهن افراد می‌شود. در نتیجه هر فرد یک نظام ارزشی مستقّل برای خودش دارد و اینگونه است که اساس نسبیّت اخلاق اینجا شکل می‌گیرد. در این صورت ارزش‌ها و مسایل اخلاقی در حدّ نزاع بر سر سلیقه‌ها و فهم افراد خواهد بود. با مثالی بحث را روشن خواهیم کرد. فرض کنید یک روز صبح که از منزل خارج می شوید دو نفر را مشاهده می کنید که با هم گلاویز شده و درگیر هستند. وقتی از علّت درگیری سئوال می‌شود در پاسخ گفته می شود که یکی از این دو نفر لباس زرد رنگی پوشیده است و آن نفر دوم به او متعرّض شده است که چرا رنگ زرد پوشیده است چون وی از رنگ زرد خوشش نمی آید و بر اثر هیمن رنگ زرد با هم درگیر شده و به جان یکدیگر افتاده‌اند. اینجا گفته خواهد شد که این کار،عملی نابخردانه است؛ چراکه هر یک از این خوشایند بودن یا نبودن رنگ زرد، یک احساس است و جای دعوا و نزاع ندارد.

   وقتی بر اساس این نگاه و تفکّر، قائل به نسبّیت اخلاق در حوزۀ ارزش‌ها می‌شوید باید بپذیرید که ارزش‌های هر کسی همان احساس‌های خود اوست. نتیجۀ این حرف این خواهد شد که کسی که می گوید حجاب، خوب است به این معناست که او از حجاب خوشش می آید همانگونه که از رنگ زرد خوشش می آید؛ و دیگری که قایل است حجاب، بد است، در همین حدّ است که وی از حجاب خوشش نمی آید همانگونه که احساس خوشایندی نسبت به رنگ زرد ندارد. بنابراین همانگونه که دو نفر بر سر رنگ زرد در خیابان با هم درگیر می شوند، کاری نابخرادانه است، اگر کسی در خیابان در دفاع از ارزش‌ها و تحقّق آنها در جامعه، أمر به معروف و نهی از منکر می کند، این کار نیز به همان اندازه عملی نابخردانه است. مشاهده می شود که نتیجه و غایت این نگاه و دیدگاه، بی تفاوتی و اباحه گری است.

   باید توجه داشت بی تفاوتی که در جوامع غربی وجود دارد، دفعةً و به یک باره پدیده نیامده است. ولنگاری‌ها و اباحه‌گری در جامعه غربی صرفاً معلولِ شهوت پرستی نبوده و نیست؛ چرا که جامعۀ غربی هم جامعه‌ای که فطرت الهی دارد به اقتضای «کلّ مولود یولد علی الفطرة». حال سوال این است که چه اتفاقی افتاد که این فطرت الهی به این سمت میل پیدا کرده، نتیجۀ همین مبانی و تفکّرات، چیزی است که امروز در جامعۀ غربی شاهد آن هستیم و بر هیمن اساس است که هیچ استاد و معلّمی حق ندارد در کلاسِ درس خود از ارزش‌های اخلاقی صحبت کند. همانگونه که شایسته نیست معلّمی در کلاس خود به دانش آموزان بگوید کسی حق پوشیدن لباس زرد را ندارد چون من خوشم نمی آید و اگر چنین رفتاری را بکند، کار سخیف و نابخردانه‌ای کرده است، همینطور حق ندارد در کلاس درس خود بگوید راست‌گویی، حجاب و .... خوب است و دروغ گویی، فحشا و... بد است.

     براساس این تفکّر، ارزش‌های اخلاقی همگی در سطح احساس‌های فردی هستند و وقتی احساس فردی شدند قابل توصیه، انتقال، تعمیم و دفاع نیستند و در این صورت تمام حرکت انبیائ و اولیای الهی که برای ارزش‌های اخلاقی قیام کردند، عبث و بیهوده می‌شود. اینگونه است که بی تفاوتی و نسبیّت در مسایل اخلاقی شکل می گیرد به گونه‌ای که کسی حق ندارد دربارۀ رفتار دیگران قضاوت کند. اینها مطالبی است که خودشان هم به آنها تصریح کرده‌اند و در کتاب‌های فلسفۀ اخلاق همۀ این نتایج را پذیرفته‌اند و اینگونه نیست که ما بخواهیم این نتایج را بر آنها باور کنیم.

2-  ناواقع‌گرایی در الهیات: 

   نتیجۀ دوم که بر تفکّر سوبژکیتوسیم مترتّب است در بحث الهیات است. وقتی در فلسفۀ اسلامی از اثبات خدا، معاد، سعادت و... بحث می‌شود واقعاً خدا، معاد، و... وجود دارد و حقیقتاً خوشبختی انسان در قرب الهی است. اما براساس دیدگاه سوبژکیتوسیم که انسان سازندۀ حقیقت است؛ مفهوم خدا، سعادت و ... نیز همینگونه خواهد شد بدین معنا که مفهوم خدا، سعادت، بندگی، آخرت و .... نیز ساختۀ ذهن بوده و همۀ آنها را ذهن می سازد.

وقتی همۀ اینها کنار هم گذاشته می شود می بینیم که نتیجۀ سخن از مرگ خدا می گوید به اینکه خدا مرده است و در نقد تفّکر غرب می‌گوید تفکّر غربی به گونه‌ای مشی می کند که گویی خدایی اصلاً در عالم واقع نیست، یا مک اینرنی وقتی که می‌خواهد مدرنیسم را توصیف کند می گوید: مدرنیته آن فرآیندی است که بشر را از خدا دور می کند به همین صورت که گفته شود همه چیز ساختۀ انسان است. در این صورت نهایت استدلالی هم که برای وجود خدا آورده می‌شود، حداکثر استدلال بر وجود خدا در ذهنِ من خواهد شد. بدین ترتیب دیگر خدایی که در عرصۀ هستی دخالت کند و لحظه به لحظه ما را تدبیر کرده و نظارت کند، وجود ندارد و همگی چیز ساختۀ ذهن انسان خواهد بود.

لازم به ذکر است در دهه های أخیر شاخه‌ای در خداشناسی و الهیات به نام «الهیات ناواقع گرا» (الهیاتی که واقعیت ندارد) پدید آمده است که سردمدار آن به نام دان کیوپیت است. بر اساس این تفکّر که واقعیّتی برای خدا و... قایل نیست وقتی از خدا سخن به می آید اصلاً مفهوم دینداری تغییر کرده و همۀ آن، احساس می شود. خدا از آن جهت پرستیده می‌شود که به احساس خوبی به فرد دست می‌دهد یا نماز از آن جهت خوانده می شود که حال خوبی پیدا می شود. أصلاً صحبت از این نیست که چون خدایی حقیقتاً هست و ما بنده ایم و واقعاً درصددیم به سعادت برسیم، پس برای رسیدن به سعادت باید خدا را پرستید، نماز خواند و...

 

3-  اومانیسم:

اومانیسم، بیان دیگری از ایدئالیسم و سوبژکتیویسم و چهرۀ دیگری از آنها است. تفکّر اومانیسمی در مبانی معرفتی غرب و سبک زندگی آنها بسیار تأثیرگذار است. در تفکّر قبل از دکارت، انسان نیز یکی از موجودات عالم خارج و در عرض آنها بود ولی در سوبژکیتوسیم و بعد از دکارت، انسان موجودی در عرض سایر موجودات نیست بلکه قوام دهنده و هویت بخش همه چیز غیر از خود و سازندل اشیاء است. علم، فلسفه، هنر، تمدّن، زشتی‌ها و زیبایی‌ها، هنجارها و... قائم به انسان است. وقتی انسان، سازندۀ اشیاء شد، مفهوم خدا و خدا را هم انسان می سازد و بدین ترتیب انسان، کانون هستی می شود و دیگر خدا، کانون هستی نیست.

وقتی انسان، کانون هستی شد، جایگزین خدا می‌شود و دیگر جانشین خدا خلیفه‌الله نیست بلکه جایگزین خدا است. بر این اساس در اینکه چه چیزی خوب است، چه چیزی بد استف چه رفتاری خوب یا بد است و... در همۀ اینها فقط آن کسی که تعیین کننده است، انسان است و وقتی محور هستی، انسان شد در تأمین تمام منافع خویش خودکفا خواهد بود.

4-  خرد خودبنیاد(نفی مرجعیِت):

    خرد‌ خودبینانه، یعنی: عقل مستقل و خودکفا که گاهی از آن به عقل‌گرایی هم تعبیر می شود. البته این عقل‌گرایی با آن عقل‌گرایی که در ادبیات ما هست که مثلاً گفته می شود ابن سینا یا فلان مفسِّر، عقل‌گراست، متفاوت است. در فلسفه دکارت، حقانیّت امور وابسته به فهم ماست. آنچه به تشخیص من درست بنماید، همان صواب است. دیگری هر که باشد، اگر حرف درستی زده است از آن رو که او گفته، درست نیست؛ بلکه چون به نظر من درست آمده، دوست است. در هر حال هر چیزی غیر از من اعتبار ندارد و این منم که می فهمم و درستی را تشخیص می‌دهم و به هیچ منبع معرفتی دیگر نیاز ندارم. بر اساس این دیدگاه، بشر به هیچ چیزی غیر از عقل خویش احتیاج ندارد و نیاز به هر امر ماورای عقل نفی می شود. نتیجۀ این دیدگاه بی نیاز از وحی است و اولین چیزی که در این تفکّر کنار می‌رود، نیاز به وحی است و هیچ منبع معرفتی غیر از عقل بشری اعتبار ذاتی ندارد.

 

5-  برابری: 

  دکارت معتقد شد عقل بین انسان‌ها مساوی تقسیم شده است و هر انسانی به خودی خود یک منشأ عقلانی برای فهم حقایق است و همۀ انسان‌ها به همین جهت در یک سطح هستند. بدین ترتیب هر یک از انسان‌ها از جایگاه برابری برخوردار می شوند، نه خواسته‌های کسی بر دیگری ترجیح دارد و نه عقل او.

   براساس این اصل هیچ کس جایگاهی ویژه و قدسی و حق امر و نهی به دیگران ندارد و ما چیزی به نام امام معصوم که شخصیت قدسی و جایگاه برتری نسبت به سایر انسان‌ها داشته باشد، نداریم.

6-  آزادی:

اگر با تفکّر سوبژکتیویسم، مرجعیت دین و خدا حذف شد و بدین ترتیب ارزش‌های فرا بشری وجود نداشت و هر چه هست از بشرصادر می شود و بشر(یعنی فرد و افراد) هم در قدرت فهم و درک و عقل برابر باشند، پس انسان‌ها باید آزاد باشند. نفی مرجعیت و در مقابل، همگانی دانستن فهم، این نتیجه را در پی دارد که ذهن انسان‌ها آزاد است و هر کسی می تواند به جای اینکه گفته‌های دیگران را بشنود، خود بیندیشد و نتیجه‌گیری و انتخاب کند.

جامعه نمی‌تواند الگویی خاص برای فکر کردن یا زندگی کردن به انسان‌ها تحمیل کند و هیچ الگویی بر سایر الگوها ترجیح ندارد.

7-  کثرت گرایی:

در تفکّر دکارتی هر انسانی خود به تنهایی فهم مستقّل و معتبری دارد و فهم هیچ کس بر دیگر حجیّت ندارد. وقتی گفته شد فهم هر کسی برای خود او معتبر است و هیچ فهمی بر فهم دیگری ترجیح ندارد؛ در واقع با نفی مرجعیّت، به پذیرش تکثّّر و اعتبار آن تن می‌دهد. انسان‌های مختلف ممکن است اندیشه‌های مختلفی داشته باشند. از طرفی هم با پذیرش سوبژکتیویسم هیچ واقعیت معینی مستقل از شناخت من وجود ندارد، چون همه چیز ما می‌سازیم؛ لذا تکثّر‌گرایی معرفت شناختی معنا پیدا می کند.

  با پذیرش کثرت، ضابطۀ خاصی برای اخلاق یا اندیشه نمی ماند. سلایق مختلف اعتبار می یابد. کثرت در مدل های پوشش و خوراک و تفریح رسمیّت و ارزش می یابد و لزومی به پیروی از یک مدل خاصّ در زندگی باقی نخواهد ماند. این مطلب به ویژه خود را در سبک زندگی نشان می دهد که هیچ سبکی بر دیگری ترجیح ندارد و هر کس یا گروهی برای خود سبکی در این زمینه‌ها معرفی می‌کند. وقتی تشخیص و فهم من موضوعیت و اعتبار پیدا کرد من انسان طبق اصل آزادی و اومانیسم دنبال کسب لذّت بیشتر هستم. بر این اساس اینکه من با حیوان خانگی مأنوس باشم تا از این را به آرامش برسم، سبکی است و اینکه با خانوادۀ خویش مأنوس باشم، سبکی در عرض آن و غیر قابل ترجیح بر آن است. همینطور در زمینۀ سبک پوششی که غرب مدن یا آموزه‌های دینی اسلام معرفی می کند. لذا آنچه که در جامعۀ ما در سالهای دخیر در خصوص جایگزینی حیوانات خانگی نسبت به افراد خانواده ترویج می‌شود، مبنای معرفتی آن همان مباحث است که از قبل زمینه سازی شده است. نمونۀ دیگر، شکل گیری الگوهای جایگزین خانواده است که تافلر در کتاب خود به نام«موج سوم» به دلیل شکل‌گیری این الگوها می پردازد که چرا در حال حاضر این الگوها شکل گرفته است. این أمر طبق کثرت گرایی که در نتیجۀ سوبژکیتویسم است، توجیه پیدا می‌کند.

 

8-  استخدام و استثمار

  نتیجۀ دیگر این دیدگاه، مسألۀ استخدام و استثمار است. وقتی که انسان سازندۀ حقیقت و ملاک حق و باطل شد، به خودش اجازه می دهد هرگونه که می خواهد از طبیعت بهره برداری کند و این تفکّر، نتیجه ای جز بهره کشی از طبیعت و انسان‌های دیگر در پی نخواهد داشت و انسان در واقع یک موجودِ تصرف کننده در أشیاء یا انسان‌های دیگر است. پس انسان فرمانبردار هیچ موجودی نیست، اختیار تام هم دارد؛ لذا با این نگاه اومانیستی هر طور که بخواهد در أشیاء و انسان‌ها تصرف می کند و بحرانی که امروز در محیط زیست مشاهده می کنیم در پرتو این مبنا شکل گرفته است.

در نگرش اسلامی انسان موجودی در کنار طبیعت است و در قبال استفاده از طبیعت مسئول و به خداوند پاسخگوست و اجازه ندارد هرگونه که می خواهد از آب، درخت، و... استفاده کند بلکه انسان مسلمان برای استفاده از محیط  زیست و تعامل با حیوانات تابع قوانینی است ولی انسانِ غربی که بر مبنای این تفکّر، هویت بخش حقایق دیگر شده است بدون حدّ و مرزی در طبیعت، حیوانات و انسان‌های دیگر تصرف می کند.

استثمار انسان‌ها هم شاخۀ دیگری از نتایج این تفکّر است. نگاه بالا به پایین نسبت به نژادهای دیگر در تفکّر غربی نتیجۀ این نوع نگاه به انسان است. بر اساس چنینی مبنایی است که انسان غربی اجازه می یابد بدون هیچ محدودیتی با استفاده از قدرت ماورایی خود هر موجودی را استثمار کرده و برای منافع خود بکار گیرد. شکل گیری استعمار در آفریقا و امثال آن چنین ریشه‌های فلسفی دارد. تافلر می‌نویسد که شرکتی در آمریکا دستور داده بود که کارمندان آن حق ازدواج ندارند و دلیل این دستور را چنین بیان می کند که اگر این کارمند تشکیل خانواده بدهد، دیگر نیروی کار خوبی برای آن شرکت نخواهد بود در جهت تأمین منافع آن.

    ما گاهی به اشتباه سبک زندگی غربی را در فست فود و ... می بینیم و نیرو و توان خود را برای آن متمرکز می کنیم. البته اینها نتیجه و برون دادِ آن مبنای معرفتی است که علّت است و بهره کشی از اشیاء و انسان‌ها را در پی دارد. این بحث در همۀ مسایل جریان پیدا می کند مثلاً در موضوع مصرف، در تفکّر اسلامی حد و مرز و قوانینی برای وجود دارد از قبیل اینکه نباید اسراف کرد، باید قانع بود و مصرف و خرید تابع نیاز و رفع نیازهاست. امّا در نگاه استکبار و استثمار در مواجهه با کارلاهای مصرفی، حرص و ولع و نیاز کاذب ایجاد می‌شود به گونه ای که بتواند فرد را به استثمار خود دربیاورد و لذا فروشگاه های هایپر ایجاد می شود که وقتی مشتری وارد آنها می شود ناخواسته چیزهایی که در لیست نیازهای او نیست، در سبد خرید او قرار می گیرد.

    یکی از جاهایی که به خوبی سبک زندگی جامعه ای را نشان می دهد، بازار است، چون فروشنده، جنسی را ارایه می کند که جامعه تقاضا می‌کند. شبکۀ بازار نشان دهندۀ علایق و انتظارات آن جامعه است. امروزه نگاه مصرف گرایانه نگاهی استثماری است که انسانها بی پروا مصرف می کنند بدون اینکه مصرف آنها دایر مدار نیازشان باشد بلکه مصرف دایر مدار حرص و شهوت افراد است و این موضوع، مولود همان مبانی معرفتی است که بیان شد.

   نکـتۀ پایانی در این بخش اینکه این نتایج و پیامدها بدین معنا نیست که دکارت آگاه به این نتایج و درصدد رسیدن به آنها بوده است بلکه بدین معناست که جریان تفکّرغرب با تأثیرپذیری از دکارت چنین مسیری را طی کرده است. در هر حال سوبژکیتویسم به عنوان پایۀ معرفت شناختی که نتایج پیش گفته را در پی دارد.

  ب)اصالت ریاضیات و سبک زندگی غربی:

مبنای معرفت شناختی دیگری در تفکّر غرب وجود دراد که سبک زندگی‌ها را تغییر داده است و آن بحث اصالت ریاضیات است. به حسب ظاهر، ریاضی، علم دقیقی است و انسان هر کار خود را با ریاضیات پیش ببرد دقّت بیشتری حاصل می‌شود، منتها بر این پایه، یک بحث فلسفی اینجا شکل می گیرد.  دکارت، معرفت را فقط ریاضیات می‌دانست. وی کاملاً برخلاف ارسطو که شأن ریاضیات را به لحاظ مراتب معرفت خیلی پایین می‌دانست، بالاترین شأن را برای ریاضیات قائل بوده و معتقد بود غیر از ریاضی چیز دیگری معرفت نیست و آنچه بر این سبک قرار نگیرد، معرفت محسوب نمی شود.

    این سخن ارتباط انسان را گسست و در علوم اثر گذار شد و مهم‌ترین نقش اصالت ریاضیات دکارت این بود که ریاضیات، زبان علم و حتّی علوم انسانی شد به گونه‌ای که در حال حاضر حتّی علوم انسانی نیز روش ریاضیاتی دارد و بر مبنای آمار و اعداد تحلیل می‌کند. ما امروز شاهد این نکته هستیم که اگر پژوهشگری بخواهد دربارۀ یک پدیدۀ کیفی مثل نشاط، علل طلاق، خودکشی، افسردگی و... که از مقولات کیفی هستند از این جهت که با نهاد انسان سروکار دارند، تحقیقی انجام دهد، اگر پژوهش او توأم با اعداد و ارقام و آمار نباشد از اعتبار علمی ساقط است و به آن بهایی داده نمی شود و این أمر از این جهت است که زبان علوم انسانی را هم که کیفی بود، ریاضی کرده‌ایم. در غرب این اتفاق افتاد و ما هم تبعیّت کردیم.

     اکنون بحث بر سر این است که این مبنا چه اشکالی دارد؟ باید بگوییم: ریاضیات با کمیّت سر و کار دارد و کمیّت و عدد و ارقام هم مربوط به جسم است که أمری محسوس است. نتیجۀ تسّری این دیگاه و پذیرش اصالت ریاضیات در همۀ امور این است که حقایق دینی و اخلاقی و گزاره‌های وحیانی بی معنا تلقی می‌شوند؛ زیرا کمیّت با مادّه و امور مقداربردار انس دارد و چیزی که محسوس نباشد و جسم نداشته باشد اندازه بردار نیست. امور غیر مادّی کمیّت ندارند و بدین ترتیب غیر علمی تلقی می‌شوند. هم چنین بخش عظیمی از امور تکلیف کمیّت‌پذیر نیستند و با این مبنا آنها از گردونۀ علم و معرفت بشری خارج شدند.

    این ایده با وارد کردن ماده‌گرایی در تمدّن غرب، به شکل وسیع فریاد بسیاری از متفکران در جهان غرب را هم درآورد. هایدگر می‌گوید: بحران بشر جدید، بمب اتم نیست بلکه آن چیزی که بیشتر بشریّت را تهدید می‌کند، اصالت ریاضیات است. خطر این مسأله به مراتب از جنگ جهانی و سلاح اتمی برای بشریّت بیشتر است؛ چون این مسأله اخلاق بشر را تغییر می دهد و وقتی اخلاق بشر تغییر کرد و فاسد شد در ادامۀ آن مفاسد هم پدید می‌آید. بر مبنای اصالت ریاضیات که منجر به تغییر اخلاق می‌شود، هر فردی در تصمیمات فردی و اجتماعی خود حسابگری می کند که آن کار چه مقدار برای او منفعت دارد. اینکه گاهی مشاهده می شود پزشکی از مداوا و عمل جرّاحی بیمار خود سرباز می زند و گاه اتاق عمل را ترک می کند، فقط بی تقوایی نیست بلکه پشتِ این بی تقوایی، یک مبنایی است که روی زندگی و تصمیمات وی سایه انداخته است و آن این است که کاری برای انسان درست و به جا است که برای او فلان مقدار منفعت داشته باشد. این تفکر روی تمام روابط سایه می‌اندازد.

   در اینجا با بیان یکی دو مثال در حوزۀ مسایل خانواده از نوع رفتارها و سطح آنها است یا مشکل از مبانی و زیربنای این رفتارها است:

* تشکیل خانواده: نگاه زن و مرد در منطق اسلامی نسبت به تشکیل خانواده اینگونه است که دختر و پسر جوان معتقد است که این أمر، وظیفل الهی اوست و تشکیل خانواده می دهد تا دین او حفظ شود. امّا فرد در منطق غربی و اومانیستی سراغ تشکیل خانوده نمی‌رود؛ زیرا آن را مقرون به صرفه نمی‌داند و معتقد است وجهی ندارد که استان این مقدار مسئولیت را بپذیرد، محدودیت‌هایی را بر خود تحمیل کند، نتواند خارج از حریم خانواده کاری انجام دهد، محبّت خود را منحصر به یک زن بکند و ... با این نگاه‌ها انسان غربی تلاشی برای تشکیل خانواده نمی‌کند.

 * فرزندآوری: در نگاه غربی، فرزندآوری منوط به این است که برای انسان صرف می کند یا نه. او می گوید تمایلی به فرزندآوری ندارد چون سخت است، حوصلۀ آن را هم ندارد، به دردسر و زحمت اضافه می‌افتد، هزینه‌های آن را ندارد و... و در یک کلام همه چیز دایر مدار حساب و کتاب و من انسان است، آن هم من ِدنیوی.

اما در ادبیات قرآنی، نگاه به مسألۀ فرزندآوری متفاوت است. آیۀ شریفۀ(رََبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ مَا فِي بَطْنِي مُحَرَّرًا) که دربارۀ حضرت مریم است، نگاه قرآنی به موضوع فرزندآوری را در طاعت و بندگی خدا و در راه او معرفی کرده و می‌گوید: خدا این فرزندی که در شکم دارم نذر کردم که فقط برای تو باشد و وقف در راه تو باشد، نه چیز دیگری و آنکه در فرهنگ متدینین هم گاهی گفته می‌شود بچه‌دار می‌شویم تا دستگیر ما در پیری باشد و نان آور خانواده باشد و...   که همۀ اینها بر مبنای همان نگاه منفعت طلبانه و حسابگری به خانواده و فرزند و... است.

  * تعامل با همسر: در ادبیات الهی در مورد تعامل با همسر چنین آمده است:« نعم العون فی طاعه الله» یا در تعالیم معصومین(ع) آمده است که هر قدمی که برای خدمت به همسر برداشته می شود انسان را به امام زمان نزدیک تر می کند. این در ناحیۀ خدمت مرد در خانواده است. اما در مورد رفتار زن با شوهر در تعالیم دینی آمده است:« جهاد المرأه حسن التبعّل». در روایات آمده است اگر زنی به شوهر خود سلام کند و از او احوالپرسی کند ثواب شهدای بدر را دارد.

    این رفتارها در منطق دینی و ادبیات السامی امّا وقتی به ادبیات اومانیستی می‌رسیم، می بینیم بر اساس نگاه منفعت طلبانه عمل می شود و هر یک از زن و مرد اگر کاری را برای هم انجام می دهند بر اساس این بینش است که دیگری هم کار دیگری را برای او انجام دهد. در این منطق اگر نیکی و محبّتی از یک طرف صورت می پذیرد بر این مبنا است که طرف دیگر هم آن رفتار را داشته باشد. و حال آنکه در منطق الهی و فلسفۀ اسلامی و سبک زندگی الهی، محبّت ها و نیکی ها بدون چشم داشت است و همین موضوع است که کانون خانوده را گرم و صمیمی می کند.

   گاه مشاهده می‌شود بعضی خانم‌های جامعۀ ما باوجود اینکه متدّین، با حجاب وأهل نمازو ... هستند امّا فمینیستی فکر می کنند زیرا تلّقی آنها از خانواده و خانه‌‌داری این است که خانواده، محّل محدود شدن آنهاست مثلاً در گفتگوهایشان مطرح می کنند که با وجود استعداد ذاتی شان و تمایل به ادامۀ تحصیل، ولی به دلیل مسایل خانه و بچه داری نتوانسته‌اند ادامۀ تحصیل بدهند و بدین ترتیب خانواده را مانع موفقیت و پیشرفت خود می دانند. در حالی که بر اساس دیدگاه اسلامی و تفّکر الهی، خانواده سکوی ترقّی و پیشرفت زن است و در نگاه فمینیستی، خانواده و... مانع پیشرفت است.

   هرنوع بینش و نگاهی در خانواده که به نوعی رقابت بین زن و مرد را القاء کند به این معنا که«یکی بده و یکی بستان»، همگی نگاه غربی است. منطق الهی، نگاه دوستانه و رفاقتی به خانواده است. نگاه‌های منفعت طلبانه و کاسب کارانۀ غربی به خانواده همگی نتیجۀ اصالت ریاضیات است که اخلاق را از بین برد و این منطق را مطرح کرد که «کاری ارزشمند است که برای من فایده و نفع داشته باشد».

   * معماری و جلوه‌های آن: وقتی در جلوه‌های معماری سنتّی و مدرن تأمل شود مشاهده می شود که معماری اسلامی سنتّی با محوریّت ملکوت و دین ساخت است که آسمان، نور، آب، طبیعت و... به شدّت دخیل است و منازل یا نمادهای گنبدی شکل و رو به آسمان، رو به قبله، حیامحور، جداکننده حریم خانوادگی از محّل پذیرایی عمومی، دارای باغچه و طبیعت، آرام برای انس کودکان با خانواده، وسیع برای صلۀ رحم و... است. فلسفۀ این أمر هم این است که این خانه و خانواده قرار است کودک در آن تربیت بشود و این خانه جایی است برای انس کودک و عشق بازی مادر با کودک و تربیت فرزند. امّا در معماری مدرن که بیشتر در قالب برج و آپارتمان است شاهد برداشته شدن مرزهای حریم خصوصی و عمومی در فضای آپارتمانی، ترویج عریان­گری، ساختمان‌های شیشه ای بدون حیا، تضعیف حجب و حیا، کم شدن ارتباطات با همسایه‌ها، بی تفاوتی نسبت به افراد جامعه و.... هستیم، آپارتمان افراد را به سمت فردی شدن و بی اعتنایی به همسایه و کم شدن روابط خانوادگی سوق می دهد. فضای کوچک و نوع طرّاحی به گونه‌ای است که امکان رفت و آمد و صلۀ رحم به حداقل می‌رسد. کودکان این محیط را محیطی آرام برای بازی و انس با خانواده نمی‌بینند و ناچار به خانه‌گریزی، هویت خویش را بیرون از خانواده در خیابان و.... رقم می زنند و در یک کلمه خانه به خوابگاهی تبدیل می شود که افراد فقط برای خوابیدن در آن حضور دارند و بی اعتنایی و فردگرایی به وضوح خود را در این نوع معماری نشان داده است .

   همۀ اینها که گفته شد از بی تفاوتی انسان‌ها نسبت به هم نوعان، ضعیف شدن ارتباطات و... همه و همه از همان مبانی پیش گفته سرچشمه می گیرد که از پایه‌های نظری غرب جدید است.

وقتی انسان، موجودی منفعت طلب و حسابگر شد دراین صورت تلف‌ شدن انسان‌ها در جای دیگر(در حوادث طبیعی مثل زلزله و....و حوادث غیر طبیعی) برای او اهمیتی نخواهد داشت. همسایه و دولت و... برای او اهمیتی ندارد.

آنچه تاکنون بحث شد درباۀ تأثیر مبانی مدرنیسم در سبک زندگی بود امّا تأثیر مبانی پست مدرنیسم در غرب نیز جای بحث جدّی و مستقل دارد. هویّت پست مدرنیسم به تفکّثر و نسبیّت است و ساختارمند نیست بلکه ساختار گریز است. در پست مدرنیسم تکثّر گرایی و نفی قواعد قطعی میدان دار اصلی است. طرح‌های التقاتی در معماری که تلفیقی از سبک‌های سنتّی و جدیدی یا غربی و شرقی هستند، مصادیقی از تأثیر پست مدرن در معماری است. لیوتار، نظریه پرداز پست مدرن، التقاط را اساسی ترین شکل فرهنگ عمومی می داند که افراد ظهر مک دونالد می خورند و شب غذای محلّی، در توکیو با لباس‌های کی مونو، عطر فرانسوی استفاده می کنند.

مبانی سبک زندگی اسلامی:

تا اینجا چند مبنا از مبانی سبک زندگی غربی بیان شد و اینک درصدد بیان چند مبنا از سبک زندگی اسلامی هستیم و هدف ما در این بحث این نیست که فقط بگوییم دستور اسلام برای خانواده، مصرف، پوشش و... چیست بلکه به دنبال تبیین مبانی هستیم، آن هم نه صرف شمارش این مبانی، بلکه می خواهیم ببینیم آیا بین این مبانی سبک زندگی اسلامی را به درختی تشبیه کنیم، می خواهیم بدانیم ریشه، ساقه، شاخه و میوه‌های این درخت چیست و چه ارتباطی با هم دارند؟ چون قرار است برای اصلاح جامعه و تغییر سبک زندگی از این مبانی شروع شود.

مطلبی را به عنوان مقدّمه عرض می کنیم که فعالان فرهنگی در مواجهۀ با سبک زندگی فعلی جامعۀ ما که اشکالات زیادی دارد، برای تغییر ان از کجا باید شروع کنند؟ آیا از رفتارها شروع کرد با از باورها؟ مخاطب اوّل انبیاء چه کسانی بودند. گروه‌های نخبه یا رهبران و سرشاخه‌ها یا عموم مردم؟ انبیاء در حرکت فرهنگی اجتماعی خود چه نسبتی با حاکمیّت داشتند؟ آیا آنها ابتدا رأس هرم سیاست را اصلاح کردند و بعد این اصلاحات از بدنۀ حاکمیّتی به توده‌های مردم سرازیر شد یا از تودۀ مردم شروع کرده و آنها را علیه رأس هرم سیاست شوراندند؟ اینها سئوالات اساسی و مهّمی است که کمتر در کتاب‌ها دیده می‌شود ولی در مباحث انتهایی کتاب« مبانی اسلامی و غربی سبک زندگی» به این امور پرداخته‌ایم و در این جلسه فعلاً به آن مبانی سبک زندگی اسلامی پرداخته خواهد شد.

1 ـ مبانی و مقدمّات:

موضوع اصلی سبک زندگی، رفتارهای انسان است. هرتفسیری از سبک زندگی ابتداء با تحلیل رفتارهای اختیاری انسان گره می خورد. از این رو برای توضیح بیشتر مطلب ابتدا به برخی مقدمّات بحث اشاره می‌شود:

1 ـ 1 ـ اصول تبیین رفتارهای انسان

علاّمه طباطبایی سه اصل بسیار مهم را در تبیین رفتار انسانی مطرح می‌کنند که عبارتند از:

 الف) تحصیل سعادت و خوشبختی، ضروری‌ ترین امور در زندگی انسان است. کسی یافت نمی‌شود که بگوید من به دنبال سعادت نیستم حتّی فرد معتاد یا کسی که خودکشی می کند.

 ب) انسان، سعادت خود را در شعاع واقع بینی می خواهد؛ یعنی انسان هیچ گاه حاضر نیست واقعیات را فدای خیالات و أوهام کند و هیچ کس خوشبختی موهوم را نمی‌خواهد. مرحوم علاّمه، معتقد است سراسر احکام اسلام هم بر اساس واقع بینی است. از هیمن جا مرز میان تفکّر غربی و اسلامی روشن می‌شود که بر اساس مبنای سوبژکیتویسم، ذهن انسان سازندۀ اشیاء شد و تفکّرغربی بر خلاف دیدگاه اسلامی به دلیل مبانی معرفت شناختی خاصّ خود از دستیابی به واقع ناامید شد.

ج) انسان در زندگی خود بر اساس تعقّل حکم می کند و موتور متحّرکۀ انسان، تعقّل است؛ چون امتیاز انسان از سایر موجودات در تعقّل و عقلانیت است. افعال انسان برای رسیدن به سعادت از طریق تعقّل انجام می‌شود. بنابراین انسان برای رسیدن به خوشبختی خود سراغ رفتارهایی می رود که خیالی نباشند و آنها را عقلانی بداند.

1-2- نیاز، نخستین علم فطری و موکب حرکت انسان

 دومین مبنای بحث، جایگاه نیاز در رفتارهای انسان است. از نظر علاّمه طباطبایی اولین چیزی که فرد به آن علم می یابد، نیازمندی اوست و این، اوّلین علم فطری است که انسان را به طرفِ رافع نیاز حرکت می دهد. بنابراین نیاز سبب حرکت انسان می‌شود. چون انسان نیازمندترین موجود است، به همین دلیل حرکت او برای رفع نیاز همیشگی است. از سوی دیگر رفع نیاز باید در دایرۀ سعادت انسان قرار گیرد، آن هم سعادتی حقیقی و واقعی که در دایرۀ نظام عقلی فهم شده است، نه أمری موهوم.

1-3- حبّ ذات؛ مبدأ حرکت

در تفّکر اسلامی مبدأ تمام افعال، حبّ ذات است به این معنا که هر کسی هر کاری انجام می دهد برای آن است که نفعی به خود برساند و ضرری از خود دور کند. امّا این حبّ ذات هرگز معنای مذموم ندارد خودی را که انسان دوست دارد، محصور به شأن مادّی و شهوات دنیوی او نیست، بلکه فطرت الهی و خلقت الهی است. همۀ رفتارها دایرمدار حبّ ذات است و حبّ ذات به این معنا، غیر از تکبّر، غرور و خودخواهی مذموم است و در اولیاء نیز مبدأ رفتارهای صالح است. این همان بیانی است که استاد مطهری با عنوان«من علِوی» و «من سلفی» مطرح کردند. انسان در نظام حبّ ذات خود، با محبت خودش شروع می کند و کم کم خانواده و دوستان و بعد اجتماع و بعد نظام انسانی و سپی نظام عالم را در رابطه با خودش می بیند و به همین دلیل، حبّ ذاتِ او شامل نفع و کمال رساندن  به همۀ افراد دیگر هم می شود.

 در سبک زندگی اسلامی، از مهم ترین راه های رسیدن به توحید، تقویت ارتباط مومنین با یکدیگر معرفی شده است. دستورهای دین نیز در راستای همین توسعه داده«من» انسانی، یعنی دین قصد دارد منِ نازل انسان را به منِ عالی ببرد. به هیمن دلیل به دستور داده است به دیگران انفاق کند، نماز خویش را به جماعت بخواند و...

1-4- تطابق نظام تکوین وتشریع

نظام تکوین و هست‌ها با نظام تشریع و بایدها تطابق دارد و دستورات دینی بیشترین تجانس و هماهنگی را با نیازهای فطری بشر دارد. آنچه به عنوان حرام و واجب معرفی شده است در حقیقت عوامل و موانع رشد تکوینی انسان بوده‌اند که خداوند در اختیار او گذاشته است. دستورهای دینی حقیقتاً همانند یک عضو در قوام وجود انسان نقش دارند و بیانگر مسیرهایی هستند که حقیقتاً وجود ناقص انسان را به کمال می رسانند.

 

1 ـ 5- نسبت رفتارها با عقاید و اخلاق 

باورها، عقاید و نظام فکری انسان، اخلاق و ملکات اخلاقی او را می‌سازند و رفتارها هم معلول این ملکات اخلاقی هستند. انسان با نوع اندیشه و اعتقاداتی که دارد، شاکله اخلاقی و ملکات و رذایل اخلاقی خود را می‌سازد و همین صفات اخلاقی افراد باعث می شود رفتارهای متفاوتی از ایشان صادر شود. امام خمینی (ره) در بحث تجسّم اعمال می فرمایند: ما یک بهشت و جهنّم اعمال داریم و یک بهشت و جهنّم صفات و ملکات و رذایل و فضایل اخلاقی. بیان ایشان این که خودِ سخاوت، خوش خلقی و... بهشت ساز است و خودِ کینه، حسد و... جهنّم ساز است. یک بهشت و جهنّم هم برای باورها و اعتقادات است. خودِ کفر، جهنّم ساز و خودِ اعتقاد به توحید، بهشت ساز است.

2- امتیازات سبک زندگی اسلامی بر سایر الگوهای سبک زندگی

ویژگی دیگر سبک زندگی اسلامی این است که بر تمام سبک های زندگی و حتّی سبک‌های دینی دیگر ترجیح دارد. دلیل این ترجیح چند نکته است که به اجمال بیان می شود:

2ـ 1 ـ توجه به فطرت و رشد متوازن تمام ابعاد زندگی

 اولین نکته‌ای که به عنوان امتیاز برای سبک زندگی اسلامی محسوب می شود این است که در سبک زندگی اسلامی به دلیل توجه به فطرت، رشد متوازن و جامعیّت وجود دراد. مرحوم علاّمه طباطبایی معتقدند با وجود آنکه بودیسم 25 قرن، مسیحیت 20 قرن و برهمایی 30 قرن عمر کرده و اسلام از همۀ آنها جوان تر است و بایستی به حسب ظاهرازآنها نپخته تر به نظر آیند امّا آموزه‌های اسلام شادابی و جامعیّت بیشتری دارد.

دلیل این شادابی و جامعیّت دو چیز است:

     یکی اینکه اسلام تنها آیین و نظامی است که مادیاّت و معنویات را با هم جمع کرده است. اسلام فطرت را مخاطب خودش قرار داده است و فطرت انسان تمام قوای وجود یاو را شامل می شود. برخلاف مذهب یهودی که هیچ سرو کاری با معنویات انسانی ندارد و بر خلاف آیین مسیحیّّت که سروکاری با زندگی مادّی این جهان ندارد، اسلام میان مادیّت و معنویّت روشی معتدل انتخاب کرده و به رشد متوازن این دو توجه نموده است که یکی از شاهکارهای اختصاصی این آیین آسمانی است. هر یک از الگوهای دینی دیگر نیز به یک جنبه پرداخته‌اند، یا صرفاً متوجه رفاه دنیوی و آسایش های فردی بوده و هستند یا اصولاً دنیاگریز بوده و فقط به مسئلۀ آخرت توجّه دارند.

     نکتۀ دوم اینکه دانستیم اسلام آمیزه های از مادیّات و معنویات و نیازهای مادّی و معنوی است که به صورت متوازن و متعادل به رشد آنها توجه شده است. امّا نکتۀ شگفت آن است که از نظر اسلام، معنویت دینی در متن و بستر همین زندگی مادّی تحقق می یابد. اسلام محیط زندگی ماّدی انسان را که زندگی به تمام معنا اجتماعی است و در آن از همۀ لوازم مادّی استفاده می شود، زمینۀ تعلیم و تربیت معنوی قرار داده است به گونه‌ای که همۀ اعمال را در شعاع ؟ اصل توحید و نبّوت و معاد باید انجام داد. از نظر اسلام همین معاملاتی که انجام می شود اگر صبغۀ الهی پیدا کند، معنویت محقق می شود. تلاشی که انسان مومن برای خانواده انجام می دهد هر چند بر حسب ظاهر مادّی به نظر می آید ولی می تواند بستر رشد معنوی او باشد. مومن در حالی که با مردم است با خدای خود است و در حالی که در میان جمع است، در خلوتگه راز به سر می برد.

2-2- هماهنگی با نظام تکوین

طبق همان اصل تطابق نظام تکوین و تشریع که ذکر آن گذشت، تمام دستورات دینی که سبک زندگی اسلامی را می‌سازد منطبق با نظام تکوین و متناسب با نوع خلقت انسان است و یک مسلمان متجدّد، هیچ تعرضی میان معنویت و برآورده ساختن متعادل نیازهای فطری خویش نمی بیند. بر همین اساس مرحوم علاّمه و امام(ره) می فرمایند هر الگویی سلوکی و خوشبختی حتّی الگوهای معنوی- اگر با یکی از نیازهای فطری انسانی و تکوینی انسان در تعارض باشد و مغایر با کمالات وجودی و نحوۀ آفرینش او باشد حتماً الگوی الهی نیست. مثلاً اگر فردی در مکتب اخلاقی وارد شد و در محضر فلان استاد اخلاق رسید و ملاحظه کرد که یکی از توصیه‌های آن استد و مکتب در مسیر حرکت سلوکی این است که فرد نباید ازدواج کند، چون برای رسیدن به مقام قرب الهی باید دست از همۀ متعلّقات برداشت و همۀ هواها را باید سرکوب کرد و ازدواج، یکی از محورهای تعلّق و دلبستگی است پس باید از آن دست کشید؛ مرحوم علامه(ره) می فرماید این الگو حتماً الگوی سلوکی مناسبی نیست؛ چون توصیه‌ها و دستورات آن مستلزم لغوّیت کار پروردگار عالمیان در خلقت این نیاز در وجود انسان است. اگر انسان نیاز به تشکیل خانواده نداشت خداوند این میل را در وجود او قرار نمی داد. اگر این میل را در نهاد او قرار داده است، خود این بدین معناست که اتفاقاً همین خانواده مسیر سیر و سلوک و رشد انسان است و در همین بستر مادیّت، رشد و تعالی اتفاق می‌افتد. به تعبیر مرحوم علاّمه(ره) این نیازهای انسانی، مرکب حرکت انسان است و همان مواردی که تصوّر می شود حیوانی و مادّی است دقیقاً جایی است که انسان می تواند در معنویات رشد کند.

  3- ظهور توحید در سبک زندگی اسلامی

* گفته شد که سبک زندگی اسلامی سبکی جامع است که به تمام  شئون انسان نظر دارد و با محوریّت فطرت انسان و مطابق تکوین است. اما باید دید جایگاه توحید در سبک زندگی اسلامی چیست؟ باید گفت سبک زندگی اسلامی تجّلی توحید است در لایه های مختلف زندگی را محقّق می کند. سبک زندگی اسلامی، بسط یافتۀ توحید، و توحید عصاره و چکیدۀ سبک زندگی اسلامی است. این بحثی است که مرحوم علامه طباطبایی(ره) در «المیزان» و مقام معظم رهبری در کتاب «طرح کلّی اندیشۀ اسلامی در قرآن» پی گرفته‌اند و ایشان توحید را بر خلاف ما که مفهومی بحث می کنیم، انضمامی بحث کرده‌اند. در نگاه ما وقتی بحث از توحید می‌شود ذهنمان به سمت برهان امکان و وجوب، حرکت جوهری و ... معطوف می شود اما ایشان از توحید شروع می کنند و بعد به مسئلۀ عدالت اجتماعی، مبازره با اختلاف طبقاتی و... می رسند و همگی را مسائل توحیدی می دانند. روح تقلید در ظاهری ترین رفتارهای فردی و اجتماعی مسلمانان باید منعکس باشد.

      هر نوع سبک زندگی و هرگونه تغییری از آن که بر محورّیت توحید نباشد و روح توحید در آن هویدا نباشد تفسیری ناقص است. در دین اسلام که توحید محور اعتقادات و بینش‌هاست، آداب اجتماعی و فردی، ظهور توحید است.

* نکتۀ دیگر اینکه مرحوم علامه طباطبایی (ره) معتقد بود از معجزات ادیان و انبیاء عظام آن است که توانستند باورهای توحیدی را به صحنۀ عملی زندگی مردم بکشانند، چون قرار نیست انبیاء مفاهیم را منتقل کنند که مثلاً توحید در خالقیت، توحید در عبادت و... یعنی چه؛ بلکه انبیاء می‌خواهند جامعه را بر اساس آن اعتقادات و باورها تربیت کنند و در عمل یاد دهند به عنوان نمونه به قرآن نظر کنید. تعبیر قرآن در بیان«برّ و نیکی» اینگونه است : (لَيسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيوْمِ الْآخِرِ ). قرآن در این تعبیر، مفهوم  بّر را مبنی بر اینکه جنس و فصل آن چنین و چنان است، معرفی نمی کند بلکه در همین عبارت به معرفی مصداق آن می‌پردازد. انبیاء هم در تبیین آموزه‌های توحیدی همین روش را اعمال می‌کردند و در عمل سعی می‌کردند مردم را با آن آموزه‌ها تربیت کنند.

     سبک زندگی اسلامی آن است که انسان وقتی غذا می خورد، زندگی می کند، تشکیل خانواده می‌دهد و... ناخودآگاه به سمت توحید منتقل می‌شود. البته این مبانی معرفتی زیادی دارد مثلاً از آیۀ 21 سورۀ حجر: (وَإِنْ مِنْ شَيءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ) استفاده می‌کنند و می‌گویند: انسان و تمام حقایق این جهان، تنزّل یافتۀ حقایقی هستند که نزد خداوند است. بدین ترتیب همۀ این باورهای ما تنزّل یافتۀ آن مرتبۀ توحیدی است که آن باورها هم قرار شد اعمال ما را بسازد.

*نکتۀ سوم دراین بخش این است که اندیشۀ و رفتار هر فردی یک کلِّ منسجم است. مرزی بین اندیشه و رفتار نیست، همان طور که عقاید و اخلاق بر شکل رفتارهای انسان تأثیری می گذارد، رفتارها نیز بر عقاید و اخلاق موثر هستند.

   مسئلۀ دیگری که در این رابطه باید به آن توجه داشت این است که چون حقیقت انسان یک حقیقت زنده است، تمام مراتب وجودی‌اش دائماً در همدیگر تأثیر دارند و طبق نظام علّی و معلولی رفتارهای من بر تمامی رفتارهای آیندۀ من تأثیر گذار خواهد بود. با عنایت به اینکه اندیشه و اعتقاد، ملکات اخلاقی و نیز رفتارانسانی اجزای وجودی واحد و دارای ارتباطی معنادار هستند تا آنجا که هیچ رفتار و تصمیم انسان مستقّل از مجموعۀ رفتارها و ملکات اخلاقی او نیست، بنابراین رفتارها، عقاید و ملکات اخلاقی فعلی انسان بر تصمیم‌های سال‌های دیگر زندگی نیز موثر است.

مرحوم علامۀ طباطبایی در جلد 2 المیزان بحث مفصلّی در مورد قواعد اعمال و رفتارها دارند و می فرمایند گاهی چنین تصّور می شود که اگر کسی گناهی را مرتکب شد در نگاه اعتباری مثل همان ضربدری است که در کلاس درس، معلّم در مقابل نام شاگرد تنبل می زند و او با التماس و انابۀ خود از معلم می خواهد آن را پاک کند. گناه ما در نگاه اعتباری نظیر همین است و با گریه و التماس شب قدر آن را پاک می کنیم. امّا مسئله اینگونه نیست، اعتبار نیست بلکه عمل چه حسنه و چه سیئه- رشد می کند و مزاحمت برای انسان ایجاد می کند. به همین دلیل است که گفته می‌شود توبه در همان ساعات اولیّه انجام شود، چون عمل هنوز قوّت نگرفته و هر چقدر بیشتر در وجود انسان بماند، در عمق وجود انسان رسوخ کرده و توبه‌اش سخت تر می شود.

    همۀ اعمال حتّی کوچکترین عمل به عنوان موجود زنده در وجود انسان حیات دارند، رشد می‌کنند و سازندۀ اعمال بعدی او می‌شوند؛ آیندۀ او را می سازند و تحت تأثیر گذشته هم هستند. در حوزۀ اندیشه هم همین گونه است که آینده ساز است لذا گفته می‌شود خطورات ذهنی خود را کنترل کنید.

    از این بالاتر اینکه رفتار و اندیشه من نه فقط آیندۀ من را می‌سازد بلکه آیندۀ تاریخ را هم می سازد، یعنی رفتارها و اندیشه‌های هر یک از ما در این لحظه و ساعت در اینکه ظهور امام زمان(ع) چقدر نزدیکتر شود یا به تأخیر بیفتد، أثر گذار است. این مباحث را در بحث جامعه و تاریخ مرحوم علاّمه می توان پیگیری کرد. مرحوم شهید مطهری هم این مباحث را دارند که اینکه رفتارهای ما در آیندۀ تاریخ أثر گذار است در ذیل آیۀ 103 سورۀ هود که می فرماید: (يوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ) به آن اشاره شده است که قیامت همۀ مردم باید جمع شوند تا برنامۀ حساب و کتاب برقرار شود. حال سوال این است که چرا باید این اتفاق بیفتد و چرا باید همۀ مردم از ابتدا تا انتهای تاریخ جمع بشوند و سپس اعمال افراد یک به یک بررسی شود؟ مرحوم علامه طباطبایی می فرمایند علت این مطلب این است که تک تکِ اعمالی که هریک از ما انجام دادیم در سرنوشت صدها سال بعد أثر گذار بوده و آیندگان و نسل های بعد از ما حق دارند از ما مطالبه کنند که فلانی غفلت نمی کرد وضعیت آیندۀ تاریخ بهتر می‌شد و.... .

     خلاصه آنکه در سبک زندگی اسلامی نه تنها اجزای رفتاری بر اجزای بینشی تأثیر گذارند، هر جزئی از رفتار و اخلاق و اندیشۀ انسان در زمان حال بر تمام آیندۀ ابدّیت ساز او تأثیر دارد و از مهم‌ترین امتیازات سبک زندگی اسلامی توجّه منظومه‌وار به حقیقت اندیشه، رفتار و ملکات اخلاقی انسان است.

5 ـ جایگاه ولایت در منظومۀ سبک زندگی اسلامی

پس از آنکه روشن شد که سبک زندگی اسلامی تجلّی مراتب توحید است و تمام احکام و آداب اسلامی، تنزّل یافته یک حقیقت توحیدی است که هدف آنها نیز تربیت انسان موحّد است، اکنون به جایگاه ولایت در این منظومه اشاره می کنیم.

با توجه به آیات و روایات متعدد به دست می آید که ولایت، روح حاکم بر سبک زندگی اسلامی است. حقیقت ولایت، پیوند است. عرب وقتی می خواهد چند طناب و ریسمان باریک را به هم بتابد و یک ریسمان ضخیم بوجود آید از لغت «ولایت» استفاده می کند و لغت ولایت برای این است. ولایت در دو جهت اصلی معنا پیدا کرده و دوساحت مطرح می شود: یکی ارتباط ولایی مومنان با یکدیگر است و دوم ارتباط مومنان با ولیّ و امام خود است.

اما تأثیر این نکته در سبک زندگی از این جهت است که در سبک زندگی اسلامی حقیقت ولایت از طرفی رابطه انسان‌ها با همدیگر را بیان و از طرف دیگر جایگاه مردم نسبت به امام و رابطۀ وجودی اعمال انسان با امام را تبیین می کند.

    از جمله روایاتی حدود  60 روایت- که این مسئله را به خوبی تبیین کرده‌اند روایات باب شجرۀ طوبی است. در بعضی روایات آمده است که شجرۀ طوبی درختی است که ریشه و تنۀ آن در خانه پیامبر اکرم (ص) و در برخی روایات در خانۀ امیر مومنان(ع)- قرار دارد و شاخ و برگ‌های آن در خانۀ تمام مومنان گسترده شده است. اینجا فردی از حضرت سوال می کند که شما یک بار فرمودید ریشه و تنۀ آن در خانۀ من است و در جای دیگر فرمودید که در خانۀ علی (ع) است. آیا بین این دو سخنان تناقض و تعارضی نیست؟ حضرت فرمودند: خانۀ من و خانۀ علی یک خانه و یک حقیقت واحد است. این پاسخ  بیانگر آن است که مقصود از خانه و درخت، مفاهیم جغرافیایی مکانی نیست، بلکه جغرافیای معنوی و ولایی است که حقیقت خانۀ ولایت امیرمومنان و خانۀ ولایت نبّی مکرّم اسلام یک حقیقت واحده است همان طور که وقتی می گوئیم:«السلام علیکم یا أهل بیت النبوه» مقصود ساختمان محل سکونت پیامبر و امامان و معماری خانۀ آنها نیست بلکه به هویّت این خانواده است.

    این شجره که ریشه و تنۀ آن همان حقیقت ولایت است در هر زمانی در خانۀ ولیِّ قرار داد و شاخ و برگ‌های آن در خانه‌های مومنان است و هر مومنی مثل یک شاخه و برگی نسبت به آن تنه و ریشه است که در خانۀ ولّی است. این امر بدین معناست که هر یک از مومنان یک پیوند ابتدایی و بهره‌ای از ولایت دارند که به کمک آن، اتصال به امام می‌یابند. همان طور که شاخه از تنۀ خود جدا نمی‌شود و وجودش وابسته به آن است، حقیقت وجود مومنان نیز وابسته به ارتباط آنها با ولایت است. این یک نکته است.

     نکتۀ دیگر اینکه از سوی دیگر چون هر یک از مومنان بهره‌ای از ولایت دارند، بر اثر اتصّال به ولایت، خود آنها نیز با یکدیگر ارتباط می‌یابند و حقیت واحدی را تشکیل می‌دهند، همانگونه که شاخه‌های درخت به دلیل انشعاب از تنۀ واحد، حقیقت واحدی را تشکیل داده‌اند.

    مسئلۀ دیگری که در این روایات شجرۀ طوبی هست چگونگی تقویت پیوند مردم با امام خود و ارتباط این شاخه‌ها با آن ریشه و تنه است. باید بدانیم این ارتباط با ولایت تنها منحصر به اتصّال امام با اشخاص مومن و مومنان با یکدیگر نیست بلکه نسبت بین افعال مومنان با امام را نیز بیان می کند. طبق روایات باب، راه تقویت این ارتباطات، انجام حسنات است و هر حسنه‌ای که مومن انجام می‌دهد به یکی از شاخه‌های درخت طوبی تمسّک کرده و شاخه‌ای به آن شاخه‌ها افزوده و ارتباطش با تنه و ریشه بیشتر می‌شود. این امر بدان معناست که هر فعل حسنه‌ای شاخه‌ای از درخت طوبی و جلوه‌ای از ولایت است. وقتی مومن، صلواتی می فرستد یا صدقه ای می دهد یا نمازی می‌خواند و.... در حقیقت پیوند خود را با امام خوبی خویش بیشتر می کند و نتیجۀ آن هم این می‌شود که محبت او به اهل بیت(ع) و معرفت و پیوند با آنها بیشتر می شود.

    در روز قیامت مسئله‌ای به نام شفاعت مطرح است. حقیقت این شفاعت، تجلّی پیوندی است که مومنین در این دنیا با ولیِّ داشته‌اند. هر چقدر این پیوند در دنیای مادّی قوی‌تر و مستحکم‌‌تر باشد بهره‌مندی آنها در آخرت از شفاعت بیشتر است. نسبت به مومنین با یکدیگر هم همینطور است.

   بحثی در ولایت بین مومنین مطرح است که راه رسیدن انسان به خداوند از کانال امامت و ولایت است. برای رسیدن به ولایت خداوند باید از مسیر ولایت معصوم(ع) عبور کرد و روایات بیان می کنند که برای رسیدن به ولایت معصوم(ع) هم باید از مسیر ولایت مومنین عبور کرد، یعنی به هر میزان که محبت و ولایت مومنین با یکدیگر بیشتر وتقویت بشود، بیشتر به امام خود نزدیک می شود. پیامبر(ص) ولایت الهی را دارد و ائمه(ع) ولایت رسول گرامی اسلام و شیعیان و مومنین هم ولایت اولیای معصوم را دارند و همگی یک حقیقت را ایجاد کرده اند. چنین ارتباطی، اتصال مومنین به امامشان درمرحلۀ اندیشه، اخلاق و رفتار را بیان می کند.

  با توجه به این حقیقت ولایت می توان گفت اتحاد فکری، رفتاری و اخلاقی مومنان با حقیقت ولایت همچون ارتباط با توحید نیز از ویژگی‌های سبک زندگی اسلامی است. با این نگاه، اما نیّت‌ها و اراده‌های مختلف برچیده می شود وبر همین اساس افراد در جامعه اسلامی بیش از هر جامعۀ دیگری متوّجه حقوق و وظایف یکدیگرند و سعی می‌کنند با خدمت به یکدیگر مسیر رسیدن به حقیقت ولایت را تسهیل کنند. اگر سبک زندگی زن و شوهر در خانواده با محوریّت ولایت باشد، صبر و حلمی که هر یک از زوجین نسبت به دیگری انجام می دهد، هر خدمتی که می کند و... در این راستاست که او را یک قدم به امام زمانش نزدیکتر می‌کند. تاکیدهای فراوان روایات بر حقوق مومنان، پدر و مادر، همسر و فرزندان، خویشان، دوستان و.... و نیز ایثار، تعاون، خدمت و .... ذیل همین اصل ولایت واحد معنا پیدا می کند که مومنان چونان شاخه‌های درخت به یکدیگر پیوسته هستند و هر کس غم دیگران را غم خود دانسته و برای رفع آن تلاش می کند.

    درسبک زندگی اسلامی با محوریت ولایت، هر قدمی که انسان در زندگی خانوادگی برای خدمت به همسر و فرزندان، یا معلّم برای متعّلم و توانمند برای نیازمندان و.... بر می‌دارد برای قرب بیشتر به امام زمان(ع) است. در این نگاه، انسان‌ها مسابقۀ بر خدمت خواهند داشت، نه نگاه منفعت طلبانۀ اصالت ریاضیاتی.

   نکتۀ آخر در این بخش این است که جامعۀ اسلامی مجموعه‌ای از نهادهای جداگانه نیست، بلکه منظومه‌ای منسجم است که رابطۀ توحیدی بین ارکان آن برقرار است و ارتباطات میان افراد با محوریت ولایت، محقق و ارزیابی می شود. در سبک زندگی اسلامی، حرکت دین، حرکت فردی صرف نیست بلکه حرکت کاروانی است و در منطق اسلام قرار نیست یک نفر رشد کند و بقیه جا بمانند و در این حرکت کاروانی اعمال و افکار هر یک از ما بر نظام رفتار و اندیشۀ کلّ انسان های دیگر تأثیرگذار است. در منطق اسلام قرار است همه با هم رشد کنند و این چنین نیست که مثل یک کوهنورد ماهری خود مسیر ترقی و صعود به قلّه را طی کند و دیگر وابمانند بلکه قرار است همه با هم بروند، لذا انسان‌ها همگی در ارتفاعات خودشان را با طناب‌هایی به هم می بندند تا اگر پای کسی هم لغزید، سرنخورد و سقوط نکند. این مبنا را می توان در همۀ ابعاد زندگی مثل صلۀ رحم و روابط ایمانی تعریف کرد. در یک کلمه قرار نیست یک کسی با تقواتر بشود و خانواده اش بی تقوی بمانند.

     خلاصه اینکه با توضیحات قبلی چند اصل و قاعدۀ اصلی در سبک زندگی اسلامی روشن شد:    

-         رابطۀ اندیشه، اخلاق و عمل: فعل، نتیجۀ اخلاق و اخلاق، نتیجۀ باور است.

-         واقعی و غیراعتباری بودن نظام اعمال و نتایج آنها: فعل و اندیشۀ انسان امری اعتباری نیست، بلکه حقایقی سرنوشت ساز است.

-         حقیقت اجتماعی دین و حیات و تأثیر رفتارها و اندیشۀ هر فرد در حرکت کلّی بشر

-         نگرش کلان در مسئولیت فرد در قبال خود و جامعه: طبق آیۀ(ذَلِكَ يوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ) هر فرد در قبال خود و جامعه و آینده مسئول است.

-         جایگاه ولایت و توحید در جامعه.

 


خروج