دوشنبه ٠٣ مهر ١٣٩٦
عنوان
عنوان
اخبار > كتاب انسان‌شناسي اسلامي
 


خلاصه و بررسی کتاب1
كتاب انسان‌شناسي اسلامي
به گزارش پژوهشگاه فرهنگ و معارف اسلامی؛ مسیح عقیلی عضو هیأت علمی این پژوهشگاه در بررسی كتاب انسان‌شناسي اسلامي می آورد: كتاب توسط دكتر عبدالحسين خسروپناه و جمعي از همكارانش تحت عنوان كلي «مجموع مباني نظري اسلام» توسط معاونت پژوهشي دانشگاه معارف اسلامي و به وسيله نشر معارف در پاييز 92 به زيور طبع آراسته شده است.

خلاصه و بررسی کتاب1

كتاب انسان‌شناسي اسلامي

به گزارش پژوهشگاه فرهنگ و معارف اسلامی؛ مسیح عقیلی عضو هیأت علمی این پژوهشگاه در بررسی كتاب انسان‌شناسي اسلامي می آورد:  كتاب توسط دكتر عبدالحسين خسروپناه و جمعي از همكارانش تحت عنوان كلي «مجموع مباني نظري اسلام» توسط معاونت پژوهشي دانشگاه معارف اسلامي و به وسيله نشر معارف در پاييز 92 به زيور طبع آراسته شده است.

از ويژگي‌هاي برجسته اين كتاب ارائه يك چشم‌انداز، يك مقدمه در ابتداي هر فصل و ارائه چند پرسش از متن فصل و چند پرسش براي بحث بيشتر در پايان هر فصل است كه علاوه بر اين، منابعي براي مطالعه و منابعي براي پژوهش هم در پايان هر فصل ارائه شده كه موجب غناء علمي كتاب شده به‌گونه‌اي كه كتاب را از حالت يك كتاب درسنامه‌صرف خارج كرده و به كتابي پژوهشي محور بدل مي‌كند.

نويسنده در مقدمه كتاب اذعان دارد كه فرهنگ اسلامي بيش از هر چيز به انسان و سرنوشت او اهتمام دارد چرا كه نظام اعتقادي اسلام در جهت رساندن انسان به كمال و سعادت جهت پيدا كرده است.

وي معتقد است توجه به هويت انسان در گرو 3 پرسش اساسي «از كجايي، در كجايي و رو به كجايي» شكل گرفته است كه اسلام در پاسخ به اين پرسش‌ها انسان را موجودي جاودانه مي‌داند كه مهمترين رسالتش اندوختن توشه براي حيات ابدي است.

مؤلف كتاب شرط دستيابي به سعادت مطلوب انساني را در محور قرار دادن انسان و ارزش‌هاي ذاتي او مي‌داند و معتقد است اگر علوم و نظام‌هاي فكري جداي از حقيقت هستي انسان و ارتباط او با مبدأ وجودي و آينده او سامان يابد نه تنها رضايت باطن حقيقت‌طلب انسان را جلب نمي‌كند بلكه تدبير امور دنيايي انسان را نيز با مشكل مواجه خواهد ساخت و مؤلف، «انسان‌شناسي» را زيربناي تأسيس نظام انساني و شرط تحقق سعادت و كمال مطلوب آدمي مي‌داند.

او معتقد است با اينكه تمام نظام‌هاي فلسفي برآمده از مكاتب و فرهنگ‌هاي مختلف به چيستي انسان و گذشته و حال و آينده او پرداخته‌اند اما به علت گسستگي از مبدأ وجودي انسان در شناخت انسان و ارائه برنامه و هدف مشخص براي زندگاني او توفيقي نداشته‌اند و نظام‌هاي اجتماعي برآمده از چنين انسان‌شناسي‌هايي برخلاف ادعاي‌شان چدان كامياب نبوده‌اند.

مؤلف با اذعان به نياز به نظام عقلاني و منسجم انسان‌شناسي در همه عرصه‌ها و تفكرات نظام‌هاي انساني، معتقد است اهميت اساسي در اين است كدام الگوي انسان‌شناسي در ميان انواع انسان‌شناسي‌ها برتر بوده و از جامعيت و انسجام علمي و عملي برخوردار است.

مؤلف كتاب معتقد است انسان‌شناسي وحياني كه مبتني بر قرآن است برترين الگوي انسان‌شناسي است كه تلاش‌هاي عقلي و تجربي انسان با قرار گرفتن در پوشش اين الگو بسط و بالندگي يافته و طريق سعادت را به انسان نشان مي‌دهد و ادعاي مؤلف اين است كتاب «انسان‌شناسي اسلامي» يك اثر سامانمند در رسيدن به اين چشم‌انداز و موقيعت است.

همانطور كه مسطور شد اين كتاب در دوازده فصل سامان يافته است كه فصل اول آن به بيان كليات انسان‌شناسي و ضرورت طرح مسائل انسان‌شناختي پرداخته است، در فصل دوم به كاوشي در 2 ساحت اصلي وجود انسان يعني روح و بدن پرداخته و به‌نظريه‌هاي تكامل در خصوص آفرينش بدن انسان نيز اشاره مي‌كند.

فصل سوم كتاب ديدگاه برخي متفكران در خصوص نيازمندي‌هاي انسان را مطرح كرده و با طبقه‌بندي اين نيازها درباره برترين نياز او بحث مي‌كند. فصل چهارم نيز به بحث فطرت كه مفهومي مهم در انسان‌شناسي اسلامي است پرداخته و آثار و كا ركردهاي امور فطري انسان در حيات خود را بررسي كرده است.

فصل پنجم به عقل و جايگاه آن در وجود انسان و تبيين عقل و عقلانيت در اسلام و غيراسلام پرداخته است.

فصل ششم كتاب در خصوص آزادي و مسئوليت انسان درباره زندگي دنيوي و مناسبات فردي و اجتماعي او و ديدگاه اسلام در خصوص آزادي و اختيار و اراده آدمي و قلمرو آزادي عمل او متعرّض مباحثي چند شده است.

فصل هفتم به يكي از مباحث مهم در انسان‌شناسي‌ معاصر يعني معنويت و مفاهيم مرتبط با جنبه ماوراي طبيعي و توضيح معناي معنويت و اقسام آن و نيز ارتباط معنويت با دين پرداخته و معنويت راستين و معنويت‌هاي كاذب را نيز با يكديگر مقايسه كرده و آن را بررسي مي‌كند.

فصل هشتم ديدگاه حكمت اسلامي در خصوص كمال انسان را بررسي، و قُرب حق تعالي را كمال حقيقي انسان دانسته و عوامل و موانع رسيدن به كمال حقيقي انسان را كنكاش مي‌كند.

فصل نهم نیز عوامل و موانع کمال انسان را را مورد بررسی قرار داده  و 10 عامل را به عنوان  عوامل موثر در رسیدن به کمال نهایی و 4 عامل کلی را به عنوان موانع دست یابی به کمال نهایی ذکر می کند.

فصل دهم كتاب به مسئله از خودبيگانگي كه يكي از موضوعات مهم جاري صحنه انديشه معاصر است پرداخته و علاوه بر تبيين مفهوم خودبيگانگي به طرق رفع آن از ديدگاه انديشه اسلامي مي‌پردازد.

فصل يازدهم نيز به مقايسه انسان‌شناسي اسلامي با دو مكتب فكري فلسفي اومانيسم و اگزيستانسياليسم پرداخته و ويژگي‌هاي برجسته انسان‌شناسي اسلامي را كه موجب برتري آن بر اين 2 مكتب شده است را تبيين مي‌كند و همچنين مؤلفه‌هاي وجودي انسان در اين 2 مكتب فلسفي غرب را معرفي و بررسي و با ديدگاه اسلامي مقايسه مي‌كند.

در فصل دوازدهم ديدگاه سه تن از شخصيت‌هاي برجسته جهان اسلام از گذشته و حال را در خصوص انسان و ارزش و جايگاه او ارائه مي‌كند.

فصل اول: كليات و مفاهيم بنيادين

در اين فصل ابتدا به مباحث كلي و سپس به معرفي مفاهيم كليدي انسان‌شناسي پرداخته و با بيان كلياتي از زمينه انسان‌شناسي و آشنايي خواننده با كليد واژه‌ها و اصطلاحات اين حوزه تصويري سازمان يافته از انسان‌شناسي و تاريخچه آن و همچنين انواع و اهميت و ضرورت آن به‌دست مي‌دهد.

-        حقيقت انسان، كيفيت شكل‌گيري،‌ آغاز و انجام او و جايگاهش در نظام هستي از جمله مباحث مربوط به انسان است كه در همه اديان توحيدي و غيرتوحيدي مورد توجه قرار گرفته است.

-    از نظر اسلام، انسان خليفه خدا روي زمين است؛ لذا در تعاليم اسلامي شناخت انسان به‌عنوان پرفايده‌ترين شناخت‌ها و عدم شناخت او به منزله  جهل به همه چيز تلقي شده است. ضرورت مباحث انسان‌شناسي در ارتباط آن با معارف بشري و همچنين معارف ديني قابل تبيين است.

-    در ارتباط با حوزه معارف بشري، انسان‌شناسي از جهت معنابخشي به زندگي، توجيه عقلانيت و كارآمدي نظام‌هاي اجتماعي، موجوديت و اعتبار و جهت‌بخشي به علوم انساني و همچنين تأثيري كه در علوم تجربي دارد، داراي اهميت مي‌باشد.

-    در حوزه معارف ديني نيز مباحث انسان‌شناسي به دليل ارتباطي كه با مباحث اساسي اعتقادي از قبيل خداشناسي، نبوت، امامت، معاد و همچنين علم اخلاق دارد، از اهميت بالايي برخوردار است.

-    مباحث انسان‌شناسي از جهت روش به انواع تجربي، عرفاني، فلسفي و ديني قابل تقسيم است. روش‌هاي غيرديني انسان‌شناسي عمدتاً با بحران‌هايي خاص و عام مواجه مي‌باشد. لذا روش ديني با توجه به ويژگي‌هايي از قبيل جامعيت، توجه به مبدأ و معاد و اتقان، بهترين روش براي شناخت انسان مي‌باشد. كه با توجه به اهميت اين فصل در ورود به مطالب كتاب خلاصه اين فصل را قدري گسترده‌تر ارائه مي‌كنيم.

 اين فصل داراي 5 گفتار است كه در گفتار اول تاريخچه انسان‌شناسي را مورد بررسي قرار داده و اين علم را از كهن‌ترين علوم بشري به شمار مي‌آورد كه در افسانه‌ها هم منشأ دارد و البته معتقد است انسان شناسي در شرق برخلاف عالم غرب بيشتر قالب ديني داشته است و تاريخچه آن از نظر شرايع آسماني مثل اسلام به خلقت انسان بازمي‌گردد.

از منظر اسلام اولين انسان حضرت آدم خليفه خدا بر روي زمين بوده و به همين جهت مسجود فرشتگان واقع شد و فرزندانش نيز موظفند در مسير خلافت الهي گام بردارند.

قابل توجه است كه انسان‌شناسي در غرب 3 دوره را گذرانده است دوره اول يا فلسفي با سقراط يوناني، دوره دوم يا ديني كه با ورود مسيحيت به غرب آغاز شد و نقش عقل در آن كمرنگ است و دوره سوم كه دوره علمي است و از قرن هجدهم به‌عنوان علمي مستقل آغاز مي‌شود.

علم انسان‌شناسي حاصل پيوند 3 جريان هم‌گراست:

1- پژوهش‌هاي حقيقت‌شناساني چون بوفون كه مي‌كوشند انسان را در ميان ساير انواع طبيعي موجودات طبقه‌بندي كنند.

2- تأملات فلاسفه روشنگري از روسو تا كانت كه در پي به‌دست دادن يك نظريه در مورد طبيعت انساني بودند.

3- مطالعات و مشاهدات حاصل از دومين موج بزرگ سفرهاي اكتشافي در سرزمين‌هاي جديد (آمريكا، آفريقا و ...) مانند سفر اكتشافي كاپينان كوك مطالعات انسان‌شناسي در ابتدا تنها به جوامع ابتدايي محدود مي‌شد اما امروزه اين امر تغيير يافته و انسان‌شناسان، مطالعه جوامع مدرن و مسائلي همچون قدرت در دولت‌هاي مدرن، شهر، محيط و نمادهاي آن مي‌پردازند.

اما گفتار دوم در خصوص تعريف انسان‌شناسي است.

انسان‌شناسي (Anthropologie) و مردم‌شناسي (Etnogie) از نظر ريشه واژگاني معادل هستند و از ريشه يوناني (Anthropos) به معني انسان و (Ethnos) به معناي قوم و مردم است.

ارسطو اولين كسي بود كه از اصلاح انسان‌شناسي استفاده كرد و منظورش علمي بود كه در موضوع شناخت انسان تلاش مي‌كند.

لازم به ذكر است كه انسان‌شناسي مصطلح در غرب با انسان‌شناسي فرهنگ ديني تا حدّي متفاوت است و دومي گستره كمتري از انسان‌شناسي علمي را شامل مي‌شود و بيشتر به معني معرفت نفس و خودشناسي است.

عنوان جامع انسان‌شناسي شامل همه شاخه‌هاي علمي است كه به بررسي و شناخت و تحليل بعد يا ابعادي از ساحت‌هاي وجودي انسان يا گروه و قشر خاصّي از انسان‌ها مي‌پردازد.

گفتار سوم فصل اول در خصوص اهميت و ضرورت انسان‌شناسي است كه به 3 پرسش اساسي از خدا، انسان و نظام خلقت اختصاص دارد كه در اين گفتار شناخت انسان را پرفايده‌ترين شناخت و جهل به آن را جهل به همه چيز دانسته است. يكي از اصلي‌ترين شعارهاي سقراط و نيز گاندي رهبر هند: انسان‌شناسي است. و البته منظور از شناخت انسان نسبت به خود شناخت عميقي است كه با شناخت سطحي حيوانات از خود فرق دارد و عمق اين شناخت به شناخت خالق خود و سعادت و علم به راه وصول به آن سعادت است.

در اين گفتار اهميت و ضرورت انسان‌شناسي را از 2 حيث مورد توجه قرار مي‌دهد الف) انسان‌شناسي در چهارچوب منافع بشري ب) انسان‌شناسي در حوزه معارف ديني كه اولي چهار مؤلفه دارد:‌

1- معنابخشي به زندگي به اين معني كه انسان در صورتي هدفمند است كه مختار باشد و الاّ در صورت جبر مطلق زندگي‌اش پوچ خواهد بود.

2- عقلانيت و كارآمدي نظام‌هاي اجتماعي كه اگر تصوير، از انسان‌شناسي مطابق با واقعيت انسان نباشد نيازهاي اساسي او نيز براي ما روشن نخواهد بود كه در اين صورت نظام‌هاي اجتماعي نيز بر پايه نيازهاي كاذب و غيرواقعي پايه‌ريزي مي‌شود و پشتوانه معقول نخواهد داشت.

3- موجوديت و اعتبار و جهت‌گيري علوم انساني كه اين مسئله به‌گونه‌اي است كه تعيين قلمرو و جهت‌گيري علوم  انساني با مباحث انسان‌شناسي ارتباط وثيق دارد و مي‌شود ادعا كرد كه بيشتر نزاع‌ها و اختلافات اجتماعي سياسي فرهنگي بر مبناي پيش‌فرض‌هاي انسان‌شناسانه است و از همين رو ايدئولوژي‌هاي مختلفي از قبيل ليبراليسم سوسياليسم دموكراسي، ناسيوناليسم و فمينيسم محصول همين پيش‌فرض‌ها و نگرش‌هاي خاص درباره انسان است به همين جهت انسان‌شناسي بر ساير علوم تقدم دارد.

4- تأثير در علوم تجربي به اين صورت كه با توجه به ارتباط عميق بين روح و جسم انسان، انسان‌شناسي تأثير مهمي در علومي مثل روان‌پزشكي و پزشكي دارد و شناخت درد و درمان آن بدون شناخت انسان ممكن نيست و كسي كه حقيقت انسان را جان او بداند در معالجه‌اش او را با حيوانات يكسان نمي‌بيند.

ب) انسان‌شناسي در حوزه معارف ديني كه اين خود در چهار حوزه مطرح مي‌شود.

1- انسان‌شناسي و مسئله خداشناسي كه اگر انسان خودش را بشناسد ذات مقدس خداوند و انسان را نيز مي‌شناسد و به اسماء و صفات و آثار خدا بيشتر معرفت مي‌يابد همچنين شناخت حضوري انسان كه با عبادت و سلوك به‌دست مي‌آيد راهي براي معرفت حضوري به خداست و شناخت حصولي انسان كه با تدبر در اسرار وجود آدمي به‌دست مي‌آيد طريقي براي شناخت حصولي نسبت به خداست.

2- انسان‌شناسي و مسئله نبوت و امامت كه با توجه به اينكه معني نبوت اين است كه انسان به تنهايي و فقط با استفاده از عقل خويش به تنهايي نمي‌تواند سعادت حقيقي‌اش را پيدا كند پس نيازمند نبوت است كه پيامبر اين راهنمايي را با توجه به رشديافتگي‌اش در مسير عصمت و ارتباط مستقيم يا غيرمستقيم از طريق فرشتگان با خدا دارد و اين نشانگر آن است كه انسان داراي ظرفيت بسيار والايي است كه مي‌تواند در نبوت وحي، و در امامت شايستگي رسيدن به مقام عصمت باشد.

3- انسان‌شناسي و مسئله معاد كه در آن اذعان مي‌شود كه اعتقاد به زندگي پس از مرگ در صورتي صحيح است كه در انسان‌شناسي قائل به اين باشيم كه انسان داراي روح فناناپذير است.

4- انسان‌شناسي و علم اخلاق كه در اين بخش به رابطه وثيق‌بين اخلاق با كمال و اثرپذيري نفس از افعال اخلاقي تأكيد مي‌شود.

گفتار چهارم: اين فصل به انواع انسان‌شناسي اختصاص دارد.

الف) انسان‌شناسي تجربي يا عملي: كه در اين نوع با روش تجربي به بررسي انسان پرداخته مي‌شود و البته آن را با انسان‌شناسي به مفهوم Anthropology اشتباه كرد چرا كه انسان‌شناسي تجربي شامل همه رشته‌هاي علوم انساني است اما آنتروپولوژي خود يكي از شاخه‌هاي علوم انساني است كه ذيل انسان‌شناسي تجربي قرار دارد.

ب) انسان‌شناسي شهودي يا عرفاني كه از راه علم حضوري به بررسي انسان و معرفي انسان كامل مي‌پردازد و عرفان نيز خود 2 بخش است: 1) عرفان نظري كه مربوط به تفسير هستي و بحث از خدا و انسان و جهان است 2) عرفان عملي كه همان علم سير و سلوك است و به وظايف و روابط انسان با خود، جهان و خدا مي‌پردازد.

ج) انسان‌شناسي فلسفي كه اين نوع از انسان‌شناسي با توجه به ماهيت شناخت فلسفي كه شناخت مفاهيم كلي است و نه جزئي و شخصي، انسان‌ كلي را مد نظر قرار مي‌دهد و طبعاً فلاسفه‌اي چون سقراط، ارسطو، افلاطون، فارابي، ابن سينا و ملاصدرا از مناديان اين دانش‌اند.

د) انسان‌شناسي ديني كه در اين نوع حقايق گوناگون انساني از طريق مراجعه به متون مقدس ديني (نقلي) به‌دست مي‌آيد.

 هـ) بحران‌هاي انسان‌شناسي، بحران به اين معني كه نوعي سرگرداني در پاسخ به سؤالات محوري انسان‌شناسي ايجاد شده است به‌گونه‌اي كه مجهولات در مورد انسان پيش از معلومات در مورد اوست و مي‌توان گفت علت اين بحران در وهله اول سلطه مستبدانه كليسا در قرون وسطي و اعتراضي كه در رنسانس به واسطه اومانيسم پديدار شد، بود و نتيجه اومانيسم هم اين شد كه انسان در مدار همه چيز و كانون توجه قرار گرفت و بر همين اساس علوم تجربي در راستاي تسلط انسان بر طبيعت و بهره‌مندي بيشتر از آن توسعه يافت در نتيجه روش تجربي و استقرايي براي شناخت ابعاد وجودي انسان مهم شناخته شد و هرگاه انسان‌شناسي جداي از شناخت خالق مورد بررسي قرار گرفته دچار سردرگمي شده چه در دوره معاصر چه در دوره‌هاي كهن؛ همچنين بايد خاطرنشان كرد بحران‌هاي موجود در انسان‌شناسي بيشتر مربوط به گرايش‌هاي انسان‌شناسي غيرديني و نبود انسجام دروني آنهاست در حاليكه داده‌هاي تجربي در خصوص انسان با يكديگر يكسان نيست و در 25 قرن اخیر با وجود آرای مختلف افراطي و تفريطي در نوسان بوده است. عده‌اي مانند پروتاگوراس در قرن 5 پيش از ميلاد انسان را معيار همه چيز مي‌داند اما هابز انگليسي حقيقت انسان را به گرگ تشبيه كرده و نيچه آلماني هم او را حيوان ناتمام مي‌داند. سير تعريف شده انسان را موجودي ذاتاً گنهكار توصيف مي‌کند و مشكل اساسي در اين اختلاف نظرات هرج و مرج در انديشه‌ها اين است كه اين گرايش‌هاي غيردیني انسان‌شناسي هر يك ساخت خاصي از ابعاد انساني توجه دارد و از ساير ساحت‌ها غافل است مثلاً عده‌اي كه انسان را با روش تجربي مي‌كاوند چنان بحث مي‌كنند كه گويي عرفا و فلاسفه هيچ نقشي در شناخت انسان نداشته‌اند.

بحران‌هاي مخصوص به هر يك از روش‌هاي انسان‌شناسي

1. بحران انسان‌شناسي علمي و تجربي

اگر روش تجربي تنها روش شناخت انسان باشد انسان غير از رفتارهاي ظاهري داراي رفتارهاي معنادار ديگري است كه اصلاً مشاهده‌پذير نيستند. اراده، نيت، تصميم، اعتماد، ايمان، زيبايي، خوشحالي از اين قبيل هستند و نقص ديگر انسان‌شناسي تجربي اين است كه نمي‌تواند درباره جهان پس از مرگ و نقش عوامل فرامادي در سرنوشت انسان سخن بگويد.

2. بحران انسان‌شناسي عرفاني

مشكل انسان‌شناسي عرفاني كه شناخت در مورد انسان از طريق تجربه‌هاي دروني است اين است كه جز شخص عارف كسي در آن شركت ندارد و زبان نيز از بيان تجربه‌هاي عرفاني ناتوان است و اساساً تنها راه فهم اين تجارب از طريق تجربه كرن آنهاست و عارف در تبديل علم شهودي خود به علم حصولي براي ديگران دچار سختي است ـ همچنين بايد توجه داشت هر شهودي  صحت ندارد و شهودات عرفاني مي‌تواند علاوه بر رحماني و فلكي، جني و شيطاني هم باشد كه در اين موارد شهودي صحت دارد كه مخالف با كتاب و سنّت نباشد.

3. بحران انسان‌شناسي فلسفي

بحران اصلي اين نوع انسان‌شناسي ناتواني عقل در شناخت همه ساحت‌هاي مختلف وجودي انسان است و از طرفي فلاسفه گاهي براي اثبات نظرات خود از داده‌هاي تجربي به‌عنوان مقدمه برهان استفاده مي‌كنند در حالي كه گفته شد اين نتايج يقين‌آور نيست و طبعاً موجب غيريقيني شدن نتيجه برهان خواهد شد.

گفتار پنجم: ويژگي‌هاي انسان‌شناسي ديني

در اين گفتار با توجه به اشكالات روش‌هاي مختلف انسان‌شناسي بهترين راه را براي شناخت ا نسان، روش ديني و وحياني مي‌داند و حقيقت انسان را به مانند كتابي نيازمند شرح مي‌داند كه شارح آن خالق آن است كه اين حقيقت را توسط انبياء و اولياء و فرشتگان شرح كرده و از ميان متون وحياني نيز قرآن با توجه به اينكه تحريف نشده مرجعيت بيشتري دارد.

چند ويژگي‌ عمده انسان‌شناسي وحياني

الف) جامعيت: زيرا اين روش با نظر به ساحت‌هاي مختلف انسان از ابعاد جسماني، زيستي، تاريخي، فرهنگي و دنيوي و اخروي و مادّي معنوي سخن گفته است؛ البته با توجه به دغدغه اصلي دين كه هدايت انسان به سوي كمال و سعادت حقيقي است هر معرفتي كه در اين جهت باشد مورد عنايت دين است و با توجه به جهت گفته شده، گاه از روش‌هاي ديگر مانند غربي يا فلسفي هم استفاده مي‌كند.

ب) توجه به مبدأ و معاد: كه در ساير روش‌هاي انسان‌شناسي غير ديني يا به كلي از اين دو مهم چشم پوشيده‌اند يا در قالبي كلي و مبهم به آن پرداخته‌اند اما انسان‌شناسي وحياني چنين نيست.

ج) اتقان: كه با توجه به بهره‌مندي از معارف وحياني خطاناپذير استحكام بالايي دارد كه در قرآن و سنت ذكر شده است.

فصل دوم: ساحت‌هاي وجودي انسان

آيا انسان تنها همين بدن و سرنوشت او فقط همين دنياست؟ آيا ميان ديدگاه قرآن و يافته‌هاي علمي درباره آفرينش بدن انسان سازشي وجود دارد؟ روح چيست و چه ارتباطي با بدن انسان دارد؟‌

اين فصل به پرسش‌هاي ياد شده خواهد پرداخت. خواننده كتاب ضمن آگاهي از فرآيند آفرينش بدن انسان از ديدگاه قرآن، دليل طرح اين مسئله در قرآن را به‌دست آورده و همچنين از معناي روح و ارتباط آن با بدن انسان نيز آگاهي می‌يابد.

بر اساس این فصل انسان موجودي مركب از جسم و روح است. آفرينش جسم او تربيتي ويژه‌ دارد؛ همچنان كه يافته‌هاي علمي و نيز آيات و روايات اين امر را تأييد مي‌كنند.

-        نظريه تكامل كه درصدد تبيين چگونگي پيدايش بدن انسان به شكل كنوني است، هم‌ از نظر علمي و هم از ديدگاه ديني با چالش‌هاي جدي روبه‌رو است.

-    روح انسان حقيقت وجود انسان است و در نگاه دين ارزشي ويژه و جايگاهي بسيار والا دارد؛ چندان كه خداوند تعالي از ابعاد وجودي انسان، تنها روح او را به‌طور مستقيم به خويش نسبت داده است.

-    نفس، عنوان ديگري براي روح انسان است كه در علوم عقلي به‌ويژه فلسفه اسلامي چيستي و هستي آن تبيين و اثبات شده و در واقع اين بُعد ماوراي طبيعي انسان است كه در بيان دين روح و در بيان حكمت نفس خوانده مي‌شود.

                                                   فصل سوم: انسان و نيازهاي او

بي‌شك انسان موجودي سراسر نياز است. نيازهاي آدمي در يك تقسيم كلي، به دو گروه اصلي مادي و معنوي منشعب مي‌شوند. اما آيا او به تنهايي مي‌تواند نيازهاي مادي و معنوي خود را رفع كند؟‌ اساساً نيازهاي مختلف مادي و معنوي انسان نشانه چيست؟ در اين فصل نيازهاي انسان براساس آثاري از متفكران طبقه‌بندي شده و سپس مهم‌ترين نياز آدمي و راه تأمين آن از ديدگاه اسلام بررسي خواهد شد.

طبيعتاً خواننده پس از خواندن اين فصل مي‌تواند تصويري جامع از ابعاد وابستگي انسان به غير خود و برترين وابستگي اش  به‌دست آورد.

براساس مطالب اين فصل انسان موجودي ويژه و پيچيده است اما در عين حال نيازهاي مختلفي دارد. نيازهاي انسان به روش‌هاي گوناگون قابل تقسيم است. نيازهاي مادي و جسماني، نيازهاي معنوي و روحي، نيازهاي آگاهانه و نيازهاي ناخودآگاه و ... از تقسيمات نيازهاي انسان هستند. برخي از اين نيازها مقدمه و پايه نيازهاي ديگرند؛ مثلاً نياز به عوامل حيات شرط و مقدمه توجه به نيازهاي معنوي و روحي است و اگر نيازهاي اوليه و حياتي او تأمين نشود، نوبت به نيازهاي ديگر نخواهد رسيد.

از ميان نيازهاي معنوي و روحي انسان، نيل به كمال وجودي، مهم‌ترين نياز انساني است كه هيچ منبع و مبدأیي جز مبدأ هستي يعني حق تعالي از راه دين، امكان و توان تأمين آن براي انسان را ندارد.

 فصل چهارم : فطرت انسان

معني فطرت چيست؟ آیا انسان‌ها فطرت واحد و مشتركي دارند؟ كاركرد فطرت در حيات انسان به چه صورت است؟ آيا فطرت در تحصيل سعادت انسان نقشي دارد؟ در اين فصل علاوه بر مفهوم‌شناسي فطرت و اثبات وجود آن در نهاد همه انسان‌ها، به كاركردها و ويژگي‌هاي آن خواهد پرداخت.

طبعاً خواننده در اين فصل تصويري جامع و روشن از مفهوم فطرت و جنبه كمال‌گرايي انسان در هر دو زمينه شناخت و عمل به‌دست آورده و كاركرد امور فطري در هويت انسان و نيز ارتباط آنها را با حقيقت وجود انسان درمی‌يابد.

براساس مطالب اين فصل، فطرت دارايي ويژه انسان است كه به افكار و افعال او برتري و ارزش مي‌بخشد.

از ديدگاه قرآن، فطرت انسان به سرچشمه همه هستي يعني حق‌تعالي مرتبط است و حقيقتي تغييرناپذير، ماندگار و همگاني است و حقيقتي است كه جز به كمال مطلق راضي نمي‌شود. كاركرد ويژه فطرت، مطلق‌شناسي در بعد شناخت‌ها و مطلق‌گرايي در بعد گرايش‌هاست و پاسخ به اين دو جنبه و رضايت فطرت الهي انسان، جز با ارتباط و اتصال با وحي، نبوت و دين تأمين نمي‌شود.

 

فصل پنجم: عقل و آگاهي انسان

عقل و آگاهي عقلي، منحصر به انسان است. انسان به‌طور عادي و طبيعي، خودآگاهي‌ها و اعمال خود را با عقل ارزيابي و هدايت مي‌كند. او هرچه بيشتر از اين نيروي والا بهره گيرد، به كمال و سعادت حقيقي نزديك‌تر خواهد گشت. اين معنا در حكمت و فرهنگ اسلامي مورد تأكيد است. اسلام بيش از همه مكاتب به عقل اهتمام داشته و آن را معياري قطعي براي حيات حقيقي انسان معرفي كرده است. اين فصل پس از معناشناسي عقل، نسبت عقل با دين و نيز عقلانيت مدرن را بررسي كرده است.

خواننده پس از خواندن اين فصل، معنايي جامع از عقل و كاركردهاي آن به‌دست آورده و از سويي نسبت عقل و دين، عقلانيت مدرن و نيز دو مفهوم مهم «عقل رازآلود» و «عقل رازستيز» را به درستي در مي‌يابد.

براساس اين فصل عقل در متون ديني معاني متعددي از قبيل: عامل امتياز انسان و حيوان، وجدان اخلاقي و ابزار تدبير دنيا دارد. اما عقل حقيقي از نظر اسلام كه با علم و دانش متمايز است، نيرويي است كه بين حق و باطل تمايز نهاده و زمينه بندگي و شكوفايي استعدادهاي والاي او را فراهم مي‌كند.

گزاره‌هاي ديني يا به كمك عقل قابل توجيه و تبيين هستند(خردپذير) و يا فراعقل بوده و عقل بشر بدون كمك وحي نمي‌تواند حكمي درباره آن داشته باشد(خردگريز) ولي هيچ‌كدام از متون ديني ضدعقل يا خردستيز نيستند.

عقلانيت مدرن كه محصول تفكر غرب جديد است، معنايي كاملاً ابزاري و كميّت‌نگر از عقل ارائه كرده كه طبق آن بسياري از مفاهيم ماورائي عقلاني محسوب نمي‌شوند.

ثمره اين عقلانيت محصور كردن انديشه در بخشي از حقاق عالم و ناتواني تفكّر در پرسش‌هاي بنيادين و در نتيجه بي‌معنايي و پوچي هستي است.

فصل ششم: آزادي و مسئوليت انسان

آزادي، معاني پرشمار و تفسيرهاي گوناگوني دارد، اما در عين حال براي انسان مفهومي بسيار ارزشمند است كه معمولاً در كنار اختيار و اراده ملاحظه مي‌شود. هم‌انديشه بشري و هم فرهنگ ديني انسان را ذاتاً آزاد و مختار مي‌دانند و حفظ اين صفت ارزشمند را به او سفارش مي‌كنند. اين فصل پس از معناشناسي و مرور تفسيرهاي واژه آزادي، به بيان دلايل آزادي و اختيارمندي انسان پرداخته و سپس برخي از شبهات برخاسته از جبرانگاري را پاسخ داده است.

خواننده با خواندن اين فصل، از واژه آزادي، اختيار و اراده تصوير و مفهومي جامع و صحيح به‌دست آورده و با آگاهي از قلمرو آزادي و اختيار انسان مي‌تواند شبهات برخاسته از جبرانگاري و ادعاي نفي اختيار انسان در اعمال خود را نقد كند.

آيا انسان در همه ابعاد زندگي خويش آزاد و داراي اختيار كامل است، يا اينكه محدوديت‌هايي دارد و او ناچار است زندگي و فعاليت خود را در آن چارچوب‌ها تعريف و تنظيم كند؟ اين پرسش، با پاسخ‌هاي متفاوت از سوي تفكرهاي گوناگون روبه‌روست، اما بايد پيش از بيان و بررسي پاسخ‌ها، مفهوم آ‌زادي و ابعاد آن و آزادي منتخب در فرهنگ اسلامي معرفي گردد.

براساس اين فصل آزادي اقسام متعددي دارد كه يكي از آنها آزادي فلسفي به معناي اختيار در برابر جبر است. شبهات مطرح شده در برابر اختيار انسان ناشي از بي‌دقتي در حقيقت علم و اراده الهي و نيز مبادي و مراحل انجام فعل اختياري است. در تمام افعال اختياري انسان اراده آخرين جزء علت تام است كه تا به شرايط ديگر ضميمه نشود فعلي صورت نمي‌گيرد. شرايط زيستي و محيطي در تصميم‌گيري فردي بي‌تأثير نيست، ولي اين امر به معناي مجبور شدن انسان نيست. آزادي تفكر با آزادي عقيده متفاوت است. آزادي تفكر امري ضروري است ولي رها گذاردن انسان در هر عقيده به نام «آزادي عقيده» گاهي به تحقير و خيانت او و رها ساختن وي در منجلاب جهل و خرافه منجر مي‌شود.

آزادي معنوي يكي از مهم‌ترين و در عين حال معقول‌ترين اقسام آزادي است. اين آزادي به معناي رهايي از اسارت و غرايز حيواني است. انبياء برخلاف مصلحان بشري كه فقط به دنبال آزادي اجتماعي هستند، به آزادي معنوي نيز اهتمام داشته‌اند و معتقدند آزادي اجتماعي بدون آزادي معنوي ممكن نيست.

نظام‌هاي ليبرال محدوده آزادي را خود آزادي مي‌دانند، ولي اين قيد هم در مقام نظر و هم در مقام عمل و اجرا مشكلات فراواني به دنبال دارد و در مواردي دچار تناقض مي‌شود مثلاً استعمال دخانيات در اماكن عمومي ممنوع است و تبليغ آن هم ممنوع است و استدلالشان هم اين است كه غيرمستقيم، به سلب حقوق و آزادي ديگران مي‌انجامد حال آنكه آزادي زنان در پوشش و آزادي تبليغات فيلم‌هاي غيراخلاقي كه به سلامت روح لطمه مي‌زند منعي ندارد در حاليكه فرق چنداني با استعمال دخانيات ندارد.

فصل هفتم: معنويت

انسان همواره به اموري فراحسي كه در زندگي او تأثيراتي داشته، ‌توجه كرده است، اما كشف چيستي اين امور مطلبي مهم بوده كه بسياري از متفكران و مكاتب بدان پرداخته‌اند. ارتباط با امور ماوراي طبيعي و جريان دادن به آنها در زندگي دنيوي و گاه بهره بردن از آنها به‌عنوان امور ارزشمند و مطلوب، براي رسيدن به برخي امتيازات، بسياري از انسان‌ها را به سوي چنين  اموري سوق داده است. اما آيا هر امر معنوي سودمند و مطلوب است؟ راه تشخيص معنويت صحيح از معنويت ناصحيح چيست؟ اين فصل به بررسي معناي معنويت و اقسام آن و نيز نسبت و ارتباط آن با عقل و دين و همچنين معرفي معنويت راستين پرداخته است.

خواننده فصل هفتم پس از خواندن اين فصل، نسبت به مفهوم معنويت و اقسام آن و نيز ارتباط آن با عقل و دين و ديگر مؤلفه‌هاي حياتي انسان، آگاهي نسبتاً مناسبي به‌دست مي‌آورد.  

امروزه معنويت مورد توجه و گرايش شديد گروه‌هاي مختلف انساني به‌ويژه جوانان است. نيازهاي عميق باطني و تلقي‌هاي نجات‌بخش انگار از معنويت، موجب تعلق خاطر انسان جستجوگر به اين مقوله است. در ادامه فصل ابتدا به پيشينه و معناشناسي اصطلاح معنويت پرداخته، سپس به مقايسه و بررسي اقسام معنويت پرداخته شده است.

براساس اين فصل معنويت با بهداشت رواني و آرامش قلبي و نيز معناداري زندگي متفاوت  است. معنويت نيز همچون ساير حوزه‌ها از اصول بديهي عقلي تبعيت مي‌كند و معنويتي كه مبتني بر اصول عقلاني نباشد يا متعارض با آن باشد، ‌نتيجه‌اي بيشتر از آرامشي زودگذر نخواهد داشت. دين و معنويت دو حقيقت متباين نيستند.

معنويت ديني نه تنها امري ممكن است بلكه بر ساير گونه‌هاي معنويت برتري دارد و حتي مي‌توان گفت معنويت راستين معنويت اسلامي است. چرا كه معنويت اسلامي تناقض دروني نداشته و داراي نظام معرفت ‌شناختي است.

 

فصل هشتم: كمال انسان

انسان همواره خواهان برخورداري‌ها و دارايي‌هاي بيشتر و بهتر است. اين ويژگي در انسان فطري است و نمي‌توان از آن چشم پوشيد و يا آن را از هويت انساني سلب كرد. برخي انديشمندان و مكاتب، خود را منشأ كمال انسان قلمداد كرده‌اند، اما انسان روشن‌بين مي‌كوشد با بررسي و تشخيص، راه كمال حقيقي خود را از ديگر راه‌ها جدا كند. فصل هشتم به تبيين معناي كمال و كمال حقيقي انسان اختصاص دارد تا خواننده پس از خواندن اين فصل، مفهوم كمال و كمال حقيقي انسان را بتواند بشناسد.

انسان به حكم فطرت كمال‌طلب خويش همواره در پي برتري‌ها و كمالات است. او كمال را در وجود خود مي‌فهمد و نمونه‌هايي از آن را در موجودات محيط خود مشاهده مي‌كند. اكنون سخن در اين است كه آيا مي‌توان ميان انواع كمال و سعادت مورد مشاهده انسان، به تفاوت‌هايي اعتقاد ورزيد كه برخي از مصاديق كمال را از ارزش مطلوب كنار نهد و امور  ديگري را به‌عنوان كمال حقيقي معرفي كند؟ آيا دين اسلام مسيري براي كمال و سعادت انسان ترسيم كرده است؟ در ادامه ابتدا واژه كمال معناشناسي و سپس كمال انسان بررسي خواهد شد.

-    كمال يك موجود به معناي اشتداد وجودي و افزون‌تر شدن آن است. كمال نهايي هر موجود مستكمل نيز نقطه‌اي است كه كمالي فراتر از آن براي وي تصور نمي‌شود. بنابراين كمال نهايي انسان، آخرين مرتبه كمالات نوع انساني است.

-    اميال فطري انسان همواره او را به سوي كمال مطلق و بي‌نهايت سوق مي‌دهند؛ بنابراين فطرت انسان نشانگر آن است كه كمال حقيقي انسان جز با مقام قرب حق تعالي به دست نمي‌آيد.

-    متون ديني به‌ويژه ادعيه و مناجات‌هاي منقول از ائمه(ع) نيز كمال نهايي انسان را با تعبيرهايي مانند قرب، زلفي، لقاءالله و وصول بيان كرده‌اند. در تبيين اين حقيقت به زبان حكمت، چنين بايد گفت كه: علت هستي‌بخش هر موجودي، از هر موجود ديگر به او نزديك‌تر است زيرا معلول عين ربط به علت خويش است. از سوي ديگر علم حضوري به شيئي عين‌الربط، عين علم حضوري به طرف ربط آن است. بنابراين علم حضوري انسان به نفس فقير خود، همان علم حضوري به فقر خود و احاطه وجودي خداوند به اوست و در يك جمله، كمال نهايي انسان، علم حضوري به خداوند متعال است.

 

فصل نهم: عوامل و موانع كمال انسان

فصل گذشته معناي كمال و كمال حقيقي انسان براساس آموزه‌ها و معارف اسلام تبيين شد. اكنون مي‌توان پرسيد آيا اموري وجود دارند كه در نيل انسان به كمال حقيقي ياري‌گر او و موجب تسريع آن باشند؟ و نيز آيا اموري وجود دارند كه مانع تحصيل كمالات انساني بوده و انسان را از رسيدن به درجات كمال محروم سازند؟

همچنين عوامل تحصيل و نيز موانع كسب درجات كمال و كمال حقيقي انسان نيز در اين فصل بررسي شده است.

براساس اين فصل انسان موجودي مختار است. از اين‌رو، تكامل وجودي وي نيز در گرو رفتارهاي اختياري خود اوست. بر همين بنياد است كه امام سجاد(ع) افزون بر محبت خداوند و دوست دارانش، محبت اعمالي را نيز كه موجب تقرب به اوست، از محضر ربوبي درخواست مي‌كرد:

أسألك حبّك و حبّ من يحبّك و حبّ كلّ عمل يوصلني الي قربك؛ من خواهان محبت تو و محبت دوستداران تو و محبت هر عملي هستم كه مرا به قرب تو مي‌رساند.

بر همين اساس، مانع تقرب به محضر الهي و عامل  احتجاب از خداوند نيز چيزي جز اعمال نادرست خود انسان نيست:

إنّك لا تحتجب عن خلقك إلا أن تحجبهم الأعمال دونك؛ حجابي ميان مخلوقات و تو وجود ندارد، به جز اعمال ايشان.

اينك پس از روشن شدن ديدگاه اسلام در باب كمال نهايي انسان بايد به عوامل و موانع رسيدن به اين قله رفيع بپردازيم.

-    فرهنگ و حكمت اسلامي علاوه بر تبيين چيستي كمال و كمال حقيقي و نهايي انسان، عوامل تسريع در دستيابي انسان به كمال حقيقي و نيز موانع و امور بازدارنده تحصيل كمالات را نيز معرفي و راه‌هاي رفع آنها را ذكر كرده است.

-    طبق آنچه در منابع فرهنگ و حكمت اسلامي آمده است، تنبّه، اراده، رياضت‌هاي شرعي، مراقبه، معارف الهي، توجه قبلي و عشق به حق‌ تعالي، تفكر، استاد حاذق و توسّل به واسطه‌هاي فيض الهي از عوامل مؤثر در كسب كمال نهايي هستند و در مقابل، غفلت، ناداني،‌گناه و دنيادوستي از موانع رسيدن به قرب الهي و وصول به حق تعالي مي‌باشند.

فصل دهم: از خودبيگانگي

خويشتن‌شناسي، خودباوري و اتكا به توانايي‌هاي خويشتن، براي انسان ارزشي ذاتي دارد و نقطه مقابل آن، خودباختگي و از خودبيگانگي است. اين آفت در صحنه‌هاي مختلف حيات انسان خسارات مختلفي به بار مي‌آورد كه فروماندن در نقصان‌ها و محروميت از كمال يكي از آنهاست. مكاتب و متفكران مختلف به اين موضوع توجه داشته و افزون بر تفسيرهاي مختلف، به ذكر آثار از خودبيگانگي پرداخته‌اند. اين فصل پس از تبيين معناي از خودبيگانگي و تحليل ارتباط و جايگاه آن در هويت فردي و جمعي انسان، به عوامل بروز اين آفت و نيز راه‌هاي درمان و رفع آن پرداخته است.

خواننده پس از خواندن اين فصل، نسبت به مفهوم و سير تاريخي مبحث از خودبيگانگي و نيز آثار و راه رفع و درمان آن آگاهي نسبتاً مناسبي پيدا مي‌كند.  

بررسي زواياي وجودي انسان و تحليل آن، افزون بر دشواري، در مواردي نيز شگرف و شگفت‌آور است. يكي از اين موارد آنجاست كه آدمي در عين حال كه انسان است، از خود دور مي‌شود و خود را در غير جايگاه اصلي خويش مي‌شمارد و در واقع از خود «بيگانه» مي‌گردد. از نظر قرآن كريم انسان در برخي موقعيت‌هاي اخلاقي و به دليل برخي زمينه‌هايي كه فراهم آورده، دچار «خودفراموشي» مي‌شود و اين، حضيض سقوط اوست. پرسش‌هايي كه اين فصل بدان‌ها مي‌پردازد، عبارت است از: از خودبيگاني چيست؟ علل و عوامل آن كدام است؟ آثار و پيامدهاي آن چيست؟ تفاوت «از خودبيگانگي» از منظر اسلام و انديشمندان غربي چيست؟ وضعيت انسان كنوني در جوامع بشري چگونه است؟ راه‌هاي مقابله با آن چيست؟

-    مكاتب و رويكردهاي مختلفي به شناخت انسان توجه داشته‌اند كه اومانيسم و اگزيستانسياليسم از مشهورترين مكاتب غير ديني مي‌باشند.

-    انسان در منظر اومانيسم اهميت و جايگاه مهمي دارد تا حدّي كه همه هستي و حتي خدا در سايه انسان معنا مي‌يابند؛ اما انساني كه محدود به زندگي دنيايي بوده و ارتباطي يا ماوراي طبيعت و دنيا ندارد.

-    اگزيستانسياليسم نيز انسان را در جايگاهي ويژه شناسايي مي‌کند و بيش از هر چيزي به انسان و ابعاد، زوايا و ويژگي‌هاي او مي‌پردازد؛ اما اين مكتب نيز انسان را به ابعاد و زواياي انساني دنيايي فرو مي‌كاهد و براي او مرتبه‌اي فراتر از حيات دنيايي قائل نيست. به‌طوري كه كساني مانند گابريل مارسل نيز به اين نقيصه اشاره كرده‌اند.  

-    اما اسلام با توجه به همه ابعاد دنيايي و طبيعي انسان، او را هم داراي جايگاه ويژه در ميان همه آفريدگان خداي تعالي مي‌داند و هم او را مرتبط با ماوراي طبيعت و شايسته نيل به قرب الهي و جانشيني خداي تعالي مي‌شناسد اين ديدگاه از مباني و دلايل عميق و دقيق عقلي برخوردار است.

 

فصل دوزادهم: انسان در انديشه برخي متفكران برزگ اسلامي

انسان عصاره خلقت و برترين موجود هستي است. اين حقيقت، مورد انديشه‌ورزي و اهتمام متفكران بزرگ دوره‌هاي مختلف به ويژه انديشمندان مسلمان بوده؛ آن‌گونه كه سهم عمده‌اي از تفكرات مكتوب و گفتاري آنها را به خود اختصاص داده است.

در اين فصل، انسان در انديشه سه تن از متفكران بزرگ جهان اسلام، يعني امام خميني(ره)، مولوي و حافظ بررسي شده و خواننده در پايان اين فصل، از ماهيت، ارزش‌ها، ويژگي‌ها و جايگاه انسان در انديشه و آثار اين سه متفكر بزرگ آگاهي پيدا مي‌كند.

براساس فصل دوازدهم شناخت انسان مورد توجه انديشمندان بزرگ اسلامي بوده است. امام خميني(ره) به انسان نگاهي ديني دارد و معتقد است تنها خالق و آفريننده انسان مي‌تواند تمام زواياي وجودي، ظرفيت‌ها و كمال و سعادت انسان را به‌خوبي معرفي كند.

ايشان انسان را عصاره عالم وجود مي‌داند كه براساس فطرت الهي آفريده شده است. لذا اموري از قبيل عشق به كمال، خير و سعادت مطلق، حمد و ثناي معبود، دوستي عدل و دشمني ظلم و ... از جمله امور فطري انسان هستند.

در نگاه امام خميني(ره) انسان موجودي تربيت‌پذير است كه بايد تحت تربيت دو مربي الهي باشد كه يكي دروني است به نام عقل و ديگري بیرونی است كه همان انبياء و اولياي ا لهي هستند كه مسير رشد و تعالي انساني را طي كرده، به موجودي ملكوتي تبديل شده اند. در غير اين صورت ممكن است انسان به حيوان و شيطاني تمام عيار تبديل شود.

مولوي ديگر انديشمندي است كه به‌طور مفصل به مباحث انسان‌شناسي پرداخته است. او انسان را موجودي مركب از ويژگي‌هاي طبيعي و ملكوتي مي‌داند كه جنبه ملكوتي و فرشته بودن او بر جنبه طبيعي و حيواني‌اش برتري دارد.

مولوي انسان را موجودي داراي اختيار مي‌داند و براي اثبات ادعاي خود دلايلي از قبيل: اظهار ندامت و شرم انسان نسبت به برخي اعمالش، ترديد در انتخاب فعل يا ترك آن، وعده و وعيدها و ثواب و عقاب‌ الهي و ... را به‌عنوان ادله اختياراتشان ذكر مي‌كند.

به اعتقاد مولوي حشر انسان در قيامت براساس ملكات نفساني او خواهد بود كه در دنيا كسب كرده است.

مولوي مراحل طي كمال انساني را ايجاد انگيزه، مبارزه با هواي نفس، استقامت در مسير، كسب معرفت، توجه به عيوب نفس و دستگيري اولياي الهي مي‌داند.

حافظ شخصيت ديگري است كه به معرفي انسان مي‌پردازد.او مقام انسانيت را مقامي فراتر از ظرفيت فرشتگان مي‌داند و معتقد است آنچه كه ما در اين عالم مي‌بينيم تنها ظاهري از انسان و انسانيت است. از اين‌رو انسان بايد همواره توجه كند كه رسالتي بالاتر و باارزش‌تر از آن دارد كه خودش را گرفتار جاذبه‌هاي طبيعي و حيواني اين دنيا كند.

اين بود خلاصه‌اي مبسوط از كتاب انسان‌شناسي اسلامي

 در مقام نقد شايد نتوان نقد مهم و دندان‌گيري در اين كتاب پيدا كرد چرا كه تقريباً تمامي اصول پژوهش و تحقيق در نگارش و تأليف آن مراعات شده و از طرفی در پایان هرفصل پرسش هایی طرح و برای بحث و بررسی بیشتر و ایجاد انگیزه تحقیق در بین دانشجویان و خوانندگان علاقمند سوالاتی مفهومی و استنباطی هم طرح شده است و منابع و کتابهایی جهت مطالعه بیشتر و حتی پژوهش در پایان هرفصل ارائه شده است که این ها همه از نقاط قوت کتاب می باشد اما از جهت اهداف كتاب شايد تنها ايرادي كه بتوان به آن وارد كرد اين است كه اگر هدف مولفین كتاب اين بوده است كه دانشجوي كارشناسي را با مباني انسان‌شناسي اسلام آشنا كنند، بايستي گفت اين كتاب در رسيدن به اين مهم ناتوان است چرا كه اولاً حجم آن بسيار زياد است و قابليت تدريس در 15 جلسه كه معمولاً 14 تاي آن و حتی کمتر برگزار مي‌شود را ندارد خصوصاً اگر این درس برای ترم دوم ارائه شود و ثانياً کتاب حاوی مطالب نسبتاً سنگين برای عموم دانشجویان  است و خصوصاً  براي يك دانشجوي رشته فني يا پزشكي و ... كلاً رشته‌هاي غير علوم انساني فهم ‌آن ثقيل است چرا كه حاوي مطالب و مباني فلسفي سنگيني است كه براي كساني كه با فلسفه اسلامي يا غرب آشنا نباشند لااقل دشوار است.

نکته دیگری که شاید بتوان به عنوان اشکال به آن پرداخت این است که ظاهراً مولف محترم آقای خسروپناه فرصت مطالعه مجدد کتاب پس از ویرایش را نداشته چرا که در مقدمه آن ص20 کتابی که دارای 12 فصل هست را دارای 11 فصل می‌شمرد و از طرف دیگر مطالب فصل یازدهم را ذیل فصل دوم و سایر مباحث را هم باترتیبی مشوش! ذکر می‌کند که نشان دهنده شتاب زدگی در انتشار کتاب و بازخوانی مجدد آن بوده است.

                                                                                                                                                                                                                                                               

 


خروج